کلاس مدرسه School Class . ir

چهارم

درس شانزدهم : پرسشگری

کلمات املایی درس شانزدهم کلاس چهارم ابتدایی

کلمات املایی درس

تعداد کلمات: 37
  • خواهش
    خاهش
    خاحش
    خواحش
  • دقّت
    دغّت
    دقّط
    دغّت
  • عمر
    امر
  • قوی
    قی
    قعی
    غوی
  • خلاصه
    خلاسه
    خلاس
    خلاص
  • حالت
    هالت
    هالط
    حالط
  • علم
    الم
  • علمی
    المی
  • قدر
    غدر
  • علامت
    الامت
    الامط
    علامط
  • سؤال
    سعال
    سوعال
    سوؤال
  • عجیب
    اجیب
  • غریب
    قریب
  • فضایی
    فزایی
    فظایی
    فذایی
  • لیز
    لیذ
    لیظ
    لیض
  • معلّق
    مئلّق
    معلّغ
    مئلّغ
  • قهرمان
    غهرمان
    غحرمان
    قحرمان
  • مغزمان
    مقزمان
    مقذمان
    مغذمان
  • بعضی‌ها
    بئضی‌ها
    بعظی‌ها
    بئظی‌ها
  • گوشواره
    گوشوار
  • مرتبه
    مرتب
    مرطبه
    مرطب
  • همواره
    هموار
    حموار
    حمواره
  • ابوریحان
    ابوریهان
    عبوریهان
    عبوریحان
  • ریاضی‌دانان
    ریاظی‌دانان
    ریاذی‌دانان
    ریازی‌دانان
  • مسائل
    مساعل
    مصاعل
    مصائل
  • علت
    الت
    الط
    علط
  • اتفاقاتی
    اتفاغاتی
    عتفاقاتی
    عتفاغاتی
  • اطرافش
    اترافش
    عطرافش
    عترافش
  • ناشناخته
    ناشناخت
  • علاقه‌ی 
    الاقه‌ی
    الاغه‌ی
    علاغه‌ی
  • گریزان
    گریذان
    گریظان
    گریضان
  • لحظه‌های
    لحضه‌های
    لهضه‌های
    لهظه‌های
  • می‌گذرانید
    می‌گزرانید
    می‌گضرانید
    می‌گظرانید
  • احوال‌پرسی
    اهوال‌پرسی
    عحوال‌پرسی
    عهوال‌پرسی
  • توضیح
    توظیح
    تضیح
    تظیح
  • جاهل
    جاحل
  • در گذرم
    در گزرم
    در گظرم
    در گضرم

متن اصلی درس

نمی‌دانم آیا هیچ دقّت کرده‌اید که گوش آدم‌ها شبیه «علامت سؤال» است؟ گویی منتظر هزاران جواب است. یکی به دنبال موجودات عجیب و غریب فضایی است و می‌خواهد بداند آنها وجود دارند یا نه و اگر وجود دارند در کجا زندگی می‌کنند و چه شکلی هستند. دیگری می‌خواهد بداند چرا زمین گرد است. چرا از روی زمین لیز نمی‌خوریم و در آسمان معلّق نمی‌مانیم؟ یک نفر می‌خواهد بداند چرا خورشید آن بالا ایستاده است و نمی‌افتد. یکی هم دوست دارد بداند چرا قهرمان فلان داستان، قوی و باهوش است و چگونه می‌توان مثل او شد. خلاصه، هزاران سوال وجود دارد که در مغزمان می‌چرخد و می‌چرخد.

سوال بعضی‌ها، همین طور به گوش آنها آویزان می‌ماند؛ مثل یک گوشواره. بعد هم، یک مرتبه می‌افتد و گم می‌شود. پس در دنیا، هزاران سوالِ پرسیده نشده و گم شده وجود دارد؛ ولی دانشمندان، پژوهشگران و بسیاری دیگر، همواره به دنبال پرسش‌های خود می‌روند و آن قدر می‌گردند تا پاسخ آنها را پیدا کنند.

یکی از این دانشمندان که همیشه تشنه‌ی یادگیری و دانش اندوزی بود، ابوریحان بیرونی است. او یکی از بزرگ‌ترین ریاضی‌دانان و فیلسوفان ایرانی است که کتاب‌های زیادی درباره‌ی مسائل گوناگون نوشت. همه‌ی زندگی ابوریحان در راه گسترش و رشد علم و دانش سپری شد. این دانشمند بزرگ همواره در جست‌وجوی علت اتفاقاتی بود که در اطرافش روی می‌داد. او به کشف چیزهای ناشناخته، علاقه‌ی بسیار داشت و از نادانی و جهل، گریزان بود.

هنگامی که سال‌های عمر او به هفتاد و هشت رسید و در بستر بیماری، واپسین لحظه‌های زندگی را می‌گذرانید، دوستی دانشمند برای احوال‌پرسی بر بالینش آمد. ابوریحان با همان حالت بیماری با کلمه‌هایی بریده و کوتاه از او خواهش کرد که پاسخ یکی از مسائل علمی را توضیح دهد.

دانشمند گفت: «دوست گرامی! اکنون که در بستر بیماری هستی، چه جای این پرسش است؟»

ابوریحان با ناراحتی پاسخ داد: «کدام‌یک از این دو بهتر است: این که مسئله را بدانم و بمیرم یا نادانسته و جاهل، در گذرم؟»

به نظرتان چطور بود؟

تجربه یا پیشنهادتان را با ما و دیگران در میان بگذارید.

بقیه چه گفته‌اند؟