کلاس مدرسه School Class . ir

چهارم

درس هفدهم : مدرسه هوشمند

کلمات املایی درس هفدهم کلاس چهارم ابتدایی

کلمات املایی درس

تعداد کلمات: 31
  • لحظه
    لهظه
    لهضه
    لحضه
  • معلّم
    ملم
    موالم
    مألم
  • صدای
    سدای
    ثدای
    صدعای
  • خانه
    خوانه
    خوان
    خان
  • معلوم
    ملوم
    ملم
    معلم
  • موسیقی
    مسیقی
    موسیغی
    مسیغی
  • لذّت
    لزّت
    لضّت
    لظّت
  • مشغول
    مشقول
    مشغل
    مشقل
  • آغاز
    عاقاز
    عاغاز
    آقاز
  • معرفت
    مرفت
    مرفط
    معرفط
  • حاضری
    هاضری
    حاظری
    هاظری
  • حیاط
    حیات
    هیات
    هیاط
  • احوال‌پرسی
    اهوال‌پرسی
    عحوال‌پرسی
    عهوال‌پرسی
  • مهتاب
    محتاب
    محطاب
    مهطاب
  • عمیقی
    امیقی
    امیغی
    عمیغی
  • هوای
    حوای
  • تازه
    تاز
    طاز
    طازه
  • منتقل
    منتغل
    منطقل
    منطغل
  • کوچه
    کوچ
  • معرفی
    مرفی
    مئرفی
    موعرفی
  • بنفشه
    بنفش
  • صفحه‌ای
    سفحه‌ای
    سفهه‌ای
    صفهه‌ای
  • سقف
    سغف
    صغف
    صقف
  • احتیاج
    عحتیاج
    عهتیاج
    اهتیاج
  • نقاله‌ی 
    نغاله‌ی
  • خط
    خت
  • واقعی
    واغعی
    واغئی
    واقئی
  • تصاویری
    تساویری
    طساویری
    طصاویری
  • پایگاه
    پایگا
    پایگاح
  • عکس
    اکس
    اکص
    عکص
  • بیننده
    بینند

متن اصلی درس

باران، نم نم می‌بارد. مهتاب کیفش را برداشت و از خانه بیرون آمد. نفسِ عمیقی کشید و از هوای دلنشین بهاری لذّت بُرد. پدرش تازه به این شهر، منتقل شده بود و این اولین روزی بود که او به مدرسه‌ی جدید می‌رفت. مدرسه‌ی جدید، دو کوچه با خانه‌ی آنها فاصله داشت.

از پیچ کوچه‌ی دوم که گذشت، پرچم ایران و نام مدرسه، نمایان شد؛ «دبستان معرفت.» وقتی وارد حیاط مدرسه شد، صدای شادی بچه‌ها او را به یاد دوستانش انداخت. در این لحظه، دخترک ریز نقشی نزدیک آمد و گفت: «دانش‌آموز جدید هستی؟ اسمت چیست؟» مهتاب خودش را معرفی کرد. دختر گفت: «من هم بنفشه هستم».

آنها به سمت کلاس، حرکت کردند. جلوی در کلاس، روی دیوار، صفحه‌ای رنگی، شبیه به گوشی‌های همراه لمسی بود که بچه‌ها دستشان را روی آن قرار می‌دادند و بعد وارد کلاس می‌شدند. مهتاب پرسید: «این چیست؟» بنفشه گفت: «باید کف دستت را روی آن بگذاری تا معلوم شود امروز در کلاس حاضری. اگر دانش آموزی به مدرسه نیامده باشد، این صفحه‌ی کوچک به پدر و مادرش پیامک می‌دهد.»

وارد کلاس شدند. رایانه‌ای روی میز معلم بود و چیزی هم از سقف به تخته‌ی سفید جلوی کلاس، نور می‌تاباند. مهتاب با کنجکاوی و پرس‌وجو فهمید که آن، تخته‌ی هوشمند است. دانش‌آموزان برای نوشتن روی تخته هوشمند به گچ احتیاج نداشتند؛ بلکه از قلم نوری و گاهی از انگشتان دست، استفاده می‌کردند که برای مهتاب خیلی جالب بود.

بنفشه با انگشتِ خود، روی تخته‌ی هوشمند، پیامی را برای خوشامدگویی به مهتاب نوشت.

بنفشه به مهتاب گفت: «روی تخته‌ی هوشمند، می‌توانی هر چیزی را به هر رنگی که دوست داری، نقاشی کنی. با پرگار هوشمند، می‌توانی دایره رسم کنی یا با نقاله‌ی هوشمند، زاویه‌ها را اندازه‌گیری کنی؛ درست مثل پرگار و نقّاله و خط کش واقعی».

در این هنگام، معلم وارد کلاس شد و پس از سلام و احوال‌پرسی، مهتاب را به بچّه‌ها معرّفی کرد؛ سپس با رایانه، تصاویری از گل‌های رنگارنگ، همراه موسیقی زیبا و ملایمی پخش کرد.

وقتی پخش تصاویر به پایان رسید، معلّم با مهربانی، نگاهی به مهتاب کرد و گفت: «این تصاویر، هدیه‌ی من و بچّه‌ها به تو بود؛ به کلاس ما خوش آمدی!»

بچّه‌ها برایش دست زدند. شنیدن صدای دست‌های بچّه‌ها و دیدن لبخند مهربان معلّم، او را دلگرم و شاد کرد.

درس آغاز شد. بچّه‌ها به کمک نرم افزار آموزشی، تمرین‌های درس را انجام دادند. آنها از کتابخانه و آزمایشگاه مَجازی هم استفاده کردند. درس، کلاس و مدرسه، آن روز برای مهتاب، زیبایی تازه‌ای پیدا کرد بود.

شب که خانواده دور هم، سرگرم گفت‌وگو بودند، مهتاب از اولین روز مدرسه گفت و نشانی پایگاه رایانه‌ای مدرسه را به پدر و مادرش داد. سپس، کنار پدر که مشغول کار با رایانه‌اش بود، نشست و باهم سری به پایگاه مدرسه زدند. آنها عکس هم کلاسی‌ها و معلم مهربان کلاس را دیدند. پدر مهتاب که از دیدن عکس‌ها خیلی خوشحال شده بود، گفت: «فناوری و پیشرفت‌های علمی، هر بیننده و شنونده‌ای را شگفت‌زده می‌کند.»

به نظرتان چطور بود؟

تجربه یا پیشنهادتان را با ما و دیگران در میان بگذارید.

بقیه چه گفته‌اند؟