بود شیری به بیشهای، خفته
موشکی کرد، خوابش آشفته
آن قدر گوشِ شیر، گاز گرفت
گه رها کرد و گاه باز گرفت
تا که از خواب، شیر شد بیدار
متغیر ز موشِ بد رفتار
دست بُرد و گرفت کلّهی موش
شد گرفتار، موشِ بازیگوش
خواست در زیر پنجه، له کُنَدَش
به هوا بُرده به زمین زَنَدش
گفت: ای موشِ لوسِ یک غازی
با دُمِ شیر میکنی بازی
موش بیچاره در هراس افتاد
گریه کرد و به التماس افتاد
که تو شاهِ وحوشی و من موش
موش هیچ است پیش تو شاهِ وحوش
تو بزرگی و من خطا کارم
از تو امید مغفرت دارم
شیر از این لابه، رحم حاصل کرد
پنجه وا کرد و موش را ول کرد
اتفاقاً سه چار روز دگر
شیر را آمد این بلا بر سر
از پی صید گرگ، یک صیّاد
در همان حول و حوش، دام نهاد
دامِ صیّاد، گیرِ شیر افتاد
عوضِ گرگ، شیر گیر افتاد
موش چون حال شیر را دریافت
از برای خلاص او بشتافت
بندها را جوید و با دندان
تا که در بُرد شیر از آنجا جان
شیر چون موش را رهایی داد
خود رها شد ز پنجهی صیاد
بحث و گفتگو
افزودن نظر