کلاس مدرسه School Class . ir

سوم

درس هفتم : کار نیک

کلمات املایی درس هفتم کلاس سوم ابتدایی

کلمات املایی درس

تعداد کلمات: 23
  • ناراحت
    ناراهت
    ناراهط
    ناراحط
  • گذشته
    گزشته
    گذشت
    گزشت
  • موضوع 
    موزوع
    موزو
    موضو
  • تصمیم
    تسمیم
    تثمیم
    طصمیم
  • تعجّب
    تجّب
    طعجّب
    طجّب
  • حال
    هال
    هعال
    حعال
  • معمولی
    ممولی
    معملی
    مملی
  • میوه
    میو
  • عجب
    اجب
    اعجب
    اجعب
  • باصفایی
    باسفایی
    باصفاعی
    باثفایی
  • جلوتر
    جلتر
    جل‌تر
    جولوتر
  • دقّت
    دغّت
    دقّط
    دغّت
  • گودالی
    گدالی
    گعدالی
    گودعالی
  • دانه‌ی
    دان‌ی
    دانی
  • عمر
    امر
  • جوز
    جز
    جعز
    جوذ
  • فصل
    فسل
    فثل
    فعصل
  • مدّتی
    مودتی
    معدتی
    مدّطی
  • طول
    طل
    تل
    تول
  • معلوم
    ملوم
    ملم
    معلم
  • زنده
    زند
    ذند
    ذنده
  • قوی
    قی
    قعی
    غوی
  • آفرین
    عافرین
    عآفرین
    آورین

متن اصلی درس

در زمان‌های دور، فرمانروایی زندگی می‌کرد که خیلی دوست داشت از حال همه‌ی مردم، باخبر باشد. برای همین،‌ یک روز تصمیم گرفت به شهرهای مختلف برود و زندگی مردم را از نزدیک ببیند.

لباسی معمولی پوشید تا کسی او را نشناسد. آن وقت به راه افتاد و رفت و رفت تا به روستایی رسید. روستا، سرسبز و پُر از درختان میوه بود.

گفت: «به به! عجب روستایی! چه میوه‌هایی! چه جای باصفایی!»

همان‌طور که درخت‌ها و سبزه‌ها را نگاه می‌کرد، از دور پیرمردی را دید که روی زمین، کار می‌کند. جلوتر رفت. دید پیرمرد در حال کاشتن گردو است.

پیرمرد با دقّت، گودالی در زمین می‌کَند. دانه‌ی گردو را در گودال می‌گذاشت و روی آن را با خاک نرم، می‌پوشاند.

اندر آن دشت، پیرمردی دید

که گذشته است عمر او، زِ نَوَد

دانه‌ی جوز در زمین می‌کاشت

که به فصل بهار، سبز شود

 فرمانروا مدّتی آنجا ایستاد و کار کردن پیرمرد را نگاه کرد. سپس با تعجّب، از او پرسید: «از این همه کار، خسته نمی‌شوی؟ این کارها،‌ کار جوانان است. تازه، چند سال طول می‌کشد تا درخت گردو، بزرگ شود و میوه بدهد و آن وقت هم که معلوم نیست، تو زنده بمانی!»

جوز، ده سال عمر می‌خواهد

که قوی گردد و به بار آید

پیرمرد به بیلش تکیه داد و گفت: «بله. شما درست می‌گویید. چند سال طول می‌کشد که این درختان میوه بدهند و شاید هم آن زمان، من زنده نباشم.»

فرمانروا گفت: «آیا تو از این موضوع، ناراحت نیستی؟»

پیرمرد گفت: «چرا ناراحت باشم؟»

دیگران کاشتند و ما خوردیم

ما بکاریم و دیگران بخورند

فرمانروا با شنیدن این جمله، به پیرمرد آفرین گفت و به فکر فرو رفت.

به نظرتان چطور بود؟

تجربه یا پیشنهادتان را با ما و دیگران در میان بگذارید.

بقیه چه گفته‌اند؟