سوم
تصحیح متن درس هفتم کلاس سوم ابتدایی
کلماتی را که املای آنها غلط است در متن زیر پیدا کنید و شکل صحیح آنها را بنویسید.
در زمانهای دور، فرمانروایی زندگی میکرد که خیلی دوست داشت از هال همهی مردم، باخبر باشد. برای همین، یک روز تسمیم گرفت به شهرهای مختلف برود و زندگی مردم را از نزدیک ببیند.
لباسی ممولی پوشید تا کسی او را نشناسد. آن وقت به راه افتاد و رفت و رفت تا به روستایی رسید. روستا، سرسبز و پُر از درختان میو بود.
گفت: «به به! اجب روستایی! چه میوههایی! چه جای باسفایی !»
همانطور که درختها و سبزهها را نگاه میکرد، از دور پیرمردی را دید که روی زمین، کار میکند. جلتر رفت. دید پیرمرد در حال کاشتن گردو است.
پیرمرد با دغّت ، گدالی در زمین میکَند. دانی گردو را در گودال میگذاشت و روی آن را با خاک نرم، میپوشاند.
اندر آن دشت، پیرمردی دید
که گزشته است امر او، زِ نَوَد
دانهی جز در زمین میکاشت
که به فسل بهار، سبز شود
فرمانروا مودتی آنجا ایستاد و کار کردن پیرمرد را نگاه کرد. سپس با تجّب ، از او پرسید: «از این همه کار، خسته نمیشوی؟ این کارها، کار جوانان است. تازه، چند سال طل میکشد تا درخت گردو، بزرگ شود و میوه بدهد و آن وقت هم که ملوم نیست، تو زند بمانی!»
جوز، ده سال عمر میخواهد
که قی گردد و به بار آید
پیرمرد به بیلش تکیه داد و گفت: «بله. شما درست میگویید. چند سال طول میکشد که این درختان میوه بدهند و شاید هم آن زمان، من زنده نباشم.»
فرمانروا گفت: «آیا تو از این موزوع ، ناراهت نیستی؟»
پیرمرد گفت: «چرا ناراحت باشم؟»
دیگران کاشتند و ما خوردیم
ما بکاریم و دیگران بخورند
فرمانروا با شنیدن این جمله، به پیرمرد عافرین گفت و به فکر فرو رفت.
در زمانهای دور، فرمانروایی زندگی میکرد که خیلی دوست داشت از حال همهی مردم، باخبر باشد. برای همین، یک روز تصمیم گرفت به شهرهای مختلف برود و زندگی مردم را از نزدیک ببیند.
لباسی معمولی پوشید تا کسی او را نشناسد. آن وقت به راه افتاد و رفت و رفت تا به روستایی رسید. روستا، سرسبز و پُر از درختان میوه بود.
گفت: «به به! عجب روستایی! چه میوههایی! چه جای باصفایی!»
همانطور که درختها و سبزهها را نگاه میکرد، از دور پیرمردی را دید که روی زمین، کار میکند. جلوتر رفت. دید پیرمرد در حال کاشتن گردو است.
پیرمرد با دقّت، گودالی در زمین میکَند. دانهی گردو را در گودال میگذاشت و روی آن را با خاک نرم، میپوشاند.
اندر آن دشت، پیرمردی دید
که گذشته است عمر او، زِ نَوَد
دانهی جوز در زمین میکاشت
که به فصل بهار، سبز شود
فرمانروا مدّتی آنجا ایستاد و کار کردن پیرمرد را نگاه کرد. سپس با تعجّب، از او پرسید: «از این همه کار، خسته نمیشوی؟ این کارها، کار جوانان است. تازه، چند سال طول میکشد تا درخت گردو، بزرگ شود و میوه بدهد و آن وقت هم که معلوم نیست، تو زنده بمانی!»
جوز، ده سال عمر میخواهد
که قوی گردد و به بار آید
پیرمرد به بیلش تکیه داد و گفت: «بله. شما درست میگویید. چند سال طول میکشد که این درختان میوه بدهند و شاید هم آن زمان، من زنده نباشم.»
فرمانروا گفت: «آیا تو از این موضوع، ناراحت نیستی؟»
پیرمرد گفت: «چرا ناراحت باشم؟»
دیگران کاشتند و ما خوردیم
ما بکاریم و دیگران بخورند
فرمانروا با شنیدن این جمله، به پیرمرد آفرین گفت و به فکر فرو رفت.
به نظرتان چطور بود؟
بقیه چه گفتهاند؟