املاء چهارم
تصحیح متن املای فارسی درس دهم کلاس چهارم ابتدایی
کلماتی را که املای آنها غلط است در متن زیر پیدا کنید و شکل صحیح آنها را بنویسید.
من کودکی کنجکاو و فئال بودم. کتاب میخواندم. شعرهای کودکانه میسرودم به نقاشی عشق میورزیدم. هر کاغذ پارهای که به دستم میرسید. تسویری از گل و درخت یا کوه و جنگل بر آن نغاشی میکردم.
شبها وقتی همه میخوابیدند، من بیدار میماندم و در اندیشههای دور و درازی فرو میرفتم. با افکار کودکانهی خود به دنبال راههای تازهای برای بهتر زیستن بودم. در یکی از این شبها، اندیشههای خود را به صورت شئری در آوردم. برای اینکه در جستوجوی مداد و کاغز ، چراغی روشن نسازم و کسی را بیدار نکنم، قطئه زقالی از کنار منغل کورصی بیرون آوردم و با آن، شعرم را بر دیوار نوشتم.
آن وغتها ، هنوز مدرسههای امروزی دایر نشده بود. من مانند کودکان دیگر در مکتب درس میخواندم. مکتب، اطاقی بود بزرگ که همه گرداگرد آن روی زمین مینشستیم و درس میخواندیم.
پس از آنکه دورهی مکتب را به پایان رسانیدم. نزد پدرم شاگردی کردم تا هرفهی او را بیاموزم. پدرم در ساختن تاق مسجد و گچبُری استاد بود؛ اما در همهی ماههای سال نمیتونست به کار بنایی بپردازد. در زمستانهای سرد و تولانی غفغاز ، کار بنایی تئطیل میشد. آن وقت پدرم به گنادی میپرداخت و از این راه، خانوادهی خود را اداره میکرد؛ اما قنادی، رونغی نداشت و زندگی به سختی میگذشت.
نزد پدر، حرفهی بنایی و قتادی را یاد گرفتم؛ ولی هیچ یک از این کارها تب پرشور و زهن جویای مرا رازی نمیکرد. من که با سختیها بزرگ شده بودم، میخواستم بیشتر بکوشم؛ پیشرفت کنم و به خود و دیگران بیشتر بهر برسانم.
در آن هنگام، چند مدرسهی جدید در قفقاز دایر شده بود. من در یکی از این مدرسهها به آموزگاری برگزیده شدم. در این کار شور و شق فراوان از خود نشان دادم و دریافتم که آموزگاری شقلی است که با آن بهتر میتوان به اجتما و مردم خدمت کرد.
پس از مدتی برای اینکه فعالیتهای فرهنگی را در میهن خود ادامه دهم به ایران آمدم. ابتدا در شهر مَرند اغامت گذیدم و در مدرسههای این شهر به معلمی پرداختم. سپس به تبریز رفتم. من که در شئلهی فروذان خدمت به مردم و میهن میسوختم و میخواستم از هر راه که ممکن است باری از دوش مردم بردارم، دریافتم که کودکان تبریز پیش از رفتن به مدرسه یا در کوچه و بازار سرگردانند یا آتش زوق و قریههی آنها در کُنج خانهها خاموش میشود. به این فکر افتادم که در تبریز کودکستانی دایر کنم و این کار را کردم. این نخستین کودکستانی بود که در ایران دایر شد. کودکستان را «باغچهی اطفال» نامیدم.
در همان روزهای نخست، مادری کودک خود را به باغچهی اطفال آورد و گفت: «مدرسههای دیگر، فرزندم را نمیپزیرند ». او راست میگفت؛ زیرا آنها نه تنها نمیتوانستند به کودکش خواندن و نوشتن بیاموزند بلکه از نگهداری او نیز آجز بودند.
تا آن هنگام در کشور ما کسی به فکر کودکان کم شنوا و نابینا نیفتاده بود؛ به همین دلیل، عستعدادشان پرورش نمییافت. آن روز، وقتی پسرک را در باغچهی اتفال نگه داشتم، اندیشیدم چگونه میتوان به کودکی که نه میشنود و نه هرف میزند، خواندن و نوشتن آموخت، شنیده بودم در اروپا، کسی الفبایی عخترا کرده است که این گونه کودکان را به کمک آن باسواد میکند. من هم از آن پس، روزها و شبهای بسیاری را در کار عبدا الفبای ویژهی ناشنوایان گذراندم تا به مغصد رسیدم. سپس، چند کودک ناشنوای دیگر را هم در باغچهی اطفال پذیرفتم.
الیای این کودکان هرگذ باور نمیکردند که فرزندشان، خواندن و نوشتن بیاموزد؛ ولی در پایان سال طحصیلی ، آنها هم مانند دیگران عمتهان دادند و غبول شدند.
روزی که این کودکان در تبریز امتحان میدادند، حیات و بام مدرسه لبریز از مردمی بود که به تماشای آنان آمده بودند؛ زیرا برای مردم باورنکردنی بود که کودکان کم شنوا هم بتوانند بخانند و بنویسند و حرف بزنند.
آنچه خواندید، شرح حال معلمی دلسوذ ، مهربان و دوست کودکان، جبار باغچهبان است. سرگذشت این انسان نوعاور و توانا، سعرمشق کسانی است که دست خالی اما با اتماد به خود و نیروی پشتکار، اراده، سبر و بردباری میخواهند کارهای بزرگی انجام دهند؛ به مردم میهن خود خدمت کنند و خدا را از خیش خوشنود سازند.
به نظرتان چطور بود؟
بقیه چه گفتهاند؟