کلاس مدرسه School Class . ir

چهارم

درس یازدهم : فرمانده دل‌ها

کلمات املایی درس یازدهم کلاس چهارم ابتدایی

کلمات املایی درس

تعداد کلمات: 51
  • احساس
    اهساس
    احصاص
    اهصاص
  • طرف
    ترف
  • منتظر
    منتزر
    منطظر
    منتضر
  • انتظار
    انتزار
    عنتظار
    انتضار
  • اشغال
    اشقال
    عشغال
    عشقال
  • قرار
    غرار
  • آغوش
    عاقوش
    عاغوش
    آقوش
  • دعا
    دوعا
    دوا
    دئا
  • لحظه‌ای
    لحضه‌ای
    لحذه‌ای
    لحزه‌ای
  • حسین
    هسین
    حصین
    هصین
  • شهدا
    شحدا
  • مرخصی
    مرخسی
    مورخصی
    مورخسی
  • حرف‌های
    هرف‌هایش
  • قصه‌هایش
    غصه‌هایش
    قسه‌هایش
    غسه‌هایش
  • قصه
    غصه
    غسه
    قسه
  • عروسک‌هایشان
    اروسک‌هایشان
    عروصک‌هایشان
    اروصک‌هایشان
  • تفنگ
    طفنگ
    توفنگ
    طوفنگ
  • مسئولیت
    مسعولیت
    مصعولیت
    مصئولیت
  • اعتقاد
    اتقاد
    اتغاد
    اعتغاد
  • عجیبی
    اجیبی
  • محتاج
    مهتاج
    محطاج
    مهطاج
  • عملیات
    املیات
    عملیاط
    املیاط
  • حساس
    هساس
    حصاص
    هصاص
  • مظلومی‌
    مضلومی
    مزلومی
    مذلومی
  • ضربه‌ی
    ذربه‌ی
    ظربه‌ی
    زربه‌ی
  • منطقه‌ی
    منتقه‌ی
    منتغه‌ی
    منطغه‌ی
  • تسخیرناپذیر
    تسخیرناپزیر
    تصخیرناپزیر
    تصخیرناپذیر
  • عراقی
    اراقی
    اراغی
    عراغی
  • فضای
    فظای
    فذای
    فزای
  • منطقه
    منتقه
    منطغه
    منتغه
  • شوقی
    شوغی
    شغی
    شقی
  • وصف‌ناپذیر
    وسف‌ناپذیر
    وصف‌ناپزیر
    وسف‌ناپزیر
  • هم رزمانش
    هم رذمانش
    هم رضمانش
    هم رظمانش
  • نقطه‌ای
    نقته‌ای
    نغته‌ای
    نغطه‌ای
  • نفوذ
    نفوز
    نفوظ
    نفوض
  • شجاعت
    شجائت
    شوجاعت
    شوجائت
  • بی‌وقفه
    بی‌وغفه
    بی‌وغف
    بی‌وقف
  • وحشت
    وهشت
    وهشط
    وحشط
  • گذاشته
    گزاشته
    گضاشته
    گظاشته
  • گذرگاه
    گزرگاه
    گضرگاه
    گظرگاه
  • سقّایی
    سغّایی
    صقّایی
    صغّایی
  • تسلیم
    تصلیم
    تثلیم
  • مطمئن
    متمعن
    مطمعن
    متمئن
  • مقاومت‌های
    مغاومت‌های
    موقاومت‌های
    موغاومت‌های
  • نظامی
    نضامی
    نزامی
    نذامی
  • سقوط
    سغوط
    سقوت
    سغوت
  • بقیه
    بغیه
    بقی
    بغی
  • ترجیح
    ترجیه
    طرجیه
    طرجیح
  • جامع
    جامه
    جام
  • خیره
    خیر
  • نظاره
    نضاره
    نظار
    نضار

متن اصلی درس

آن روزها دیگر جبهه‌ی جنگ، خانه‌ی اوّل حسین شده بود. اگر دیدار با خانواده‌ی شهدا و دلتنگی‌های خانواده‌اش نبود، آن چند روز را هم مرخصی نمی‌رفت. بچّه‌های کوچک شهدا او را دوست داشتند. حسین آنها را با حرف‌های کودکانه‌اش، می‌خنداند؛ با خنده‌ی آنها، پنهانی اشکش را پاک می‌کرد.

او همیشه قصه‌هایش را ناتمام می‌گذاشت تا بچه‌ها منتظر دیدار بعدی و شنیدن بقیه‌ی قصه باشند. برای عروسک‌هایشان لالایی می‌خواند و تفنگ پلاستیکی پسر بچه‌ها را رو به دشمنان نشانه می‌رفت. حتی مسئولیت سنگینی که داشت، نمی‌توانست مانع بازی کردنش با فرزندان شهدا باشد. حسین به دعایی که از لب‌های آنان جاری می‌شد، اعتقاد عجیبی داشت. بچه‌ها دست‌های کوچک خود را به آسمان می‌گرفتند و برای پیروزی رزمندگان اسلام دعا می‌کردند.

آن روزها حسین احساس می‌کرد، به دعای این قلب‌های پاک به شدت محتاج است. عملیات پیش رو، خیلی مهم و حساس بود. مردم می‌دانستند خرمشهر، خونین‌شهر مظلومی‌ است که متجاوزان، آن را به اشغال در آورده‌اند. آزادی خرمشهر، آرزوی همه‌ی مردم ایران بود. رزمندگان در حال آماده‌سازی خود بودند. این بار باید ضربه‌ی نهایی از منطقه‌ی خرمشهر- شلمچه وارد می‌شد؛ جایی که دشمن برای نیرو‌هایش دژی تسخیرناپذیر ساخته بود تا برای همیشه خرمشهر را در اشغال داشته باشد. اولین گروه رزمندگان به دشمن حمله کرد. آتشبارهای عراقی یک دم، خاموش نمی‌شدند. دود و آتش، فضای منطقه را پر کرده بود. بعد از نبردی سخت، رزمندگان در میان بارانی از گلوگه، وارد شدند. حسین می‌گفت: «مهم‌ترین منطقه، شلمچه است؛ باید همان جا نیروهای دشمن را درهم بکوبیم!»

شور و شوقی وصف‌ناپذیر، وجود حسین را در برگرفته بود. او و هم رزمانش در نقطه‌ای قرار گرفته بودند که مردم ایران هر روز و شب برای آزادی آن دعا می‌کردند. خرمشهر بوی «جهان‌آرا» و دوستان شهیدش را می‌داد. دیگر برای آزاد کردنش جای درنگ نبود. او برای نفوذ به سپاه دشمن، یاران خود را آماده کرد. دشمن، چند گُردان تازه نفس خود را برای مقابله، راهی میدان نبرد کرد. فریاد حسین از هر طرف شنیده می‌شد: «دست خدا با ماست. بجنگید دلاوران».

نیروها، خستگی‌ناپذیر و با شجاعت به جلو می‌رفتند. حسین بی‌وقفه، دشمن را زیر رگبار گلوله گرفته بود. دژِ دشمن، شکسته شد. فریاد تکبیر نیروهای ایرانی، دشمن را به وحشت انداخت.

نیروهای دشمن، پا به فرار گذاشته بودند. شلمچه این بار برایشان نه گذرگاه، که گورستانی شده بود. وقتی حسین، شهر مظلوم را دید یاد شهدایی افتاد که دوست داشتند آزادی خرمشهر را ببینند؛ به یاد شهید «بهنام محمّدی» افتاد که در سنگرهای خرمشهر سقّایی می‌کرد.

برادر خرازی! بچّه‌ها می‌گویند: «فرماندهان دشمن، هر سربازی را که بخواهد تسلیم شود با گلوله می‌زنند!»

حسین، نگاهی به پیکی که خبر آورده بود، انداخت. صورتش خاک آلود و لب‌هایش خشک بود. به طرفش رفت و او را در آغوش گرفت. نوجوان بسیجی، سرش را به سینه‌ی حسین گذاشت. انگار روزهای زیادی انتظار چنین لحظه‌ای را می‌کشید. اشک‌های حسین، موهای خاک‌آلود او را خیس کرد.

«نگران نباش مؤمن! مطمئن باش. خداوند اراده کرده که خرمشهر آزاد بشود؛ از نشانه‌هایش هم همین است که دشمنان به جان هم افتاده‌اند».

مقاومت‌های پراکنده‌ای در شهر ویران خرمشهر دیده می‌شد. بالگردهای دشمن در تلاش بودند فرماندهان نظامی را از میدانِ نبرد، نجات بدهند؛ اما با هدف قرار گرفتن و سقوط یکی از آنها، بقیه فرار را بر قرار ترجیح دادند.

اکنون در مسجد جامع شهر، که روزهای زیادی مرکز مقاومت جوانان بود، رزمندگان نماز شُکر می‌خواندند. ساعتی بعد، حسین ایستاده بود و با نگاهی خیره، دور دست را نظاره می‌کرد.

به نظرتان چطور بود؟

تجربه یا پیشنهادتان را با ما و دیگران در میان بگذارید.

بقیه چه گفته‌اند؟