املاء چهارم
تصحیح متن املای فارسی درس یازدهم کلاس چهارم ابتدایی
کلماتی را که املای آنها غلط است در متن زیر پیدا کنید و شکل صحیح آنها را بنویسید.
آن روزها دیگر جبههی جنگ، خانهی اوّل هسین شده بود. اگر دیدار با خانوادهی شحدا و دلتنگیهای خانوادهاش نبود، آن چند روز را هم مرخسی نمیرفت. بچّههای کوچک شهدا او را دوست داشتند. حسین آنها را با هرفهایش کودکانهاش، میخنداند؛ با خندهی آنها، پنهانی اشکش را پاک میکرد.
او همیشه غصههایش را ناتمام میگذاشت تا بچهها منتزر دیدار بعدی و شنیدن بقیهی غصه باشند. برای اروسکهایشان لالایی میخواند و طفنگ پلاستیکی پسر بچهها را رو به دشمنان نشانه میرفت. حتی مسعولیت سنگینی که داشت، نمیتوانست مانع بازی کردنش با فرزندان شهدا باشد. حسین به دعایی که از لبهای آنان جاری میشد، اتقاد اجیبی داشت. بچهها دستهای کوچک خود را به آسمان میگرفتند و برای پیروزی رزمندگان اسلام دوعا میکردند.
آن روزها حسین اهساس میکرد، به دعای این قلبهای پاک به شدت مهتاج است. املیات پیش رو، خیلی مهم و هساس بود. مردم میدانستند خرمشهر، خونینشهر مضلومی است که متجاوزان، آن را به اشقال در آوردهاند. آزادی خرمشهر، آرزوی همهی مردم ایران بود. رزمندگان در حال آمادهسازی خود بودند. این بار باید ذربهی نهایی از منتقهی خرمشهر- شلمچه وارد میشد؛ جایی که دشمن برای نیروهایش دژی تسخیرناپزیر ساخته بود تا برای همیشه خرمشهر را در اشغال داشته باشد. اولین گروه رزمندگان به دشمن حمله کرد. آتشبارهای اراقی یک دم، خاموش نمیشدند. دود و آتش، فظای منتقه را پر کرده بود. بعد از نبردی سخت، رزمندگان در میان بارانی از گلوگه، وارد شدند. حسین میگفت: «مهمترین منطقه، شلمچه است؛ باید همان جا نیروهای دشمن را درهم بکوبیم!»
شور و شوغی وسفناپذیر ، وجود حسین را در برگرفته بود. او و هم رذمانش در نقتهای قرار گرفته بودند که مردم ایران هر روز و شب برای آزادی آن دعا میکردند. خرمشهر بوی «جهانآرا» و دوستان شهیدش را میداد. دیگر برای آزاد کردنش جای درنگ نبود. او برای نفوز به سپاه دشمن، یاران خود را آماده کرد. دشمن، چند گُردان تازه نفس خود را برای مقابله، راهی میدان نبرد کرد. فریاد حسین از هر ترف شنیده میشد: «دست خدا با ماست. بجنگید دلاوران».
نیروها، خستگیناپذیر و با شجائت به جلو میرفتند. حسین بیوغفه ، دشمن را زیر رگبار گلوله گرفته بود. دژِ دشمن، شکسته شد. فریاد تکبیر نیروهای ایرانی، دشمن را به وهشت انداخت.
نیروهای دشمن، پا به فرار گزاشته بودند. شلمچه این بار برایشان نه گزرگاه ، که گورستانی شده بود. وقتی حسین، شهر مظلوم را دید یاد شهدایی افتاد که دوست داشتند آزادی خرمشهر را ببینند؛ به یاد شهید «بهنام محمّدی» افتاد که در سنگرهای خرمشهر سغّایی میکرد.
برادر خرازی! بچّهها میگویند: «فرماندهان دشمن، هر سربازی را که بخواهد تصلیم شود با گلوله میزنند!»
حسین، نگاهی به پیکی که خبر آورده بود، انداخت. صورتش خاک آلود و لبهایش خشک بود. به طرفش رفت و او را در عاقوش گرفت. نوجوان بسیجی، سرش را به سینهی حسین گذاشت. انگار روزهای زیادی انتزار چنین لحضهای را میکشید. اشکهای حسین، موهای خاکآلود او را خیس کرد.
«نگران نباش مؤمن! متمعن باش. خداوند اراده کرده که خرمشهر آزاد بشود؛ از نشانههایش هم همین است که دشمنان به جان هم افتادهاند».
مغاومتهای پراکندهای در شهر ویران خرمشهر دیده میشد. بالگردهای دشمن در تلاش بودند فرماندهان نضامی را از میدانِ نبرد، نجات بدهند؛ اما با هدف قرار گرفتن و سغوط یکی از آنها، بغیه فرار را بر غرار ترجیه دادند.
اکنون در مسجد جامه شهر، که روزهای زیادی مرکز مقاومت جوانان بود، رزمندگان نماز شُکر میخواندند. ساعتی بعد، حسین ایستاده بود و با نگاهی خیر ، دور دست را نضاره میکرد.
به نظرتان چطور بود؟
بقیه چه گفتهاند؟