کلاس مدرسه School Class . ir

چهارم

درس هفتم : مهمان شهر ما

کلمات املایی درس هفتم کلاس چهارم ابتدایی

کلمات املایی درس

تعداد کلمات: 50
  • لحظه
    لهظه
    لهضه
    لحضه
  • صورتم
    سورتم
    ثورتم
    صورطم
  • طرف
    ترف
  • محل
    مهل
  • صبح
    صبه
    سبه
    سبح
  • پاکیزه
    پاکیز
    پاکیذ
    پاکیذه
  • نشاط
    نشات
    نشعاط
    نشعات
  • انتظار
    انتزار
    عنتظار
    انتضار
  • ذهن
    زهن
    زحن
    ذحن
  • قرار
    غرار
  • حرکت
    ارکت
    هرکت
    عرکت
  • چقدر
    چغدر
  • حس
    هس
    هص
    حص
  • لحظه‌ای
    لحضه‌ای
    لحذه‌ای
    لحزه‌ای
  • خلاصه
    خلاسه
    خلاس
    خلاص
  • عزیز
    ازیز
    عذیذ
    اذیذ
  • خوشحال
    خشحال
    خوشهال
    خشهال
  • شاخه‌ها
    شاخ‌ها
  • باغ
    باق
  • مهمان
    محمان
  • استقبال
    استغبال
    اصتقبال
    اصتغبال
  • چهره‌ی
    چهری
    چحره‌ی
    چحری
  • قلب‌ها
    غلب‌ها
  • رُخسار
    روخسار
    رُخصار
    روخصار
  • نشاط انگیز
    نشات انگیذ
    نشاط انگیذ
    نشات انگیز
  • صدا
    سدا
  • سیما
    صیما
  • هین
    حین
  • بی‌قرار
    بی‌غرار
  • جمعیت
    جمیت
    جمعیط
    جمیط
  • خواب
    خاب
  • حیاط
    حیات
    هیات
    هیاط
  • غوغای
    قوقای
    قوغای
    غوقای
  • متوجه
    متوج
    متوجع
  • گذشت
    گزشت
  • بی‌صبرانه
    بی‌سبرانه
    بی‌صبران
    بی‌سبران
  • مرتّب
    مرطّب
  • مسئولان
    مسعولان
    مصئولان
    مصعولان
  • هماهنگ
    حماحنگ
    هماحنگ
    حماهنگ
  • صف‌های
    سف‌های
    ثف‌های
  • منظم
    منضم
    منزم
    منذم
  • اقیانوسی
    اغیانوسی
    اغیانوصی
    اقیانوصی
  • مثل
    مصل
    مسل
  • طلوع
    تلو
    تلوع
    طلو
  • شوق
    شق
    شغ
    شوغ
  • مشتاقانه
    مشتاغانه
    مشتاغان
    مشتاقان
  • معنایش
    منایش
    مئنایش
  • اشعار
    اشئار
    عشئار
    عشعار
  • زمینه
    ضمینه
    ظمینه
    ذمینه
  • محور
    مهور
    مهوره
    محوره

متن اصلی درس

از چند روز پیش شنیده بودیم که قرار است مهمان عزیز و بزرگی به استان ما بیاید. همه جا سخن از آمدن ایشان و حضور گرم مردم و آماده شدن برای استقبال بود.

شادی و نشاط در چهره‌ی همه‌ی مردم شهر دیده می‌شد. بچّه‌ها و جوان‌ترها بسیار خوشحال و پرهیجان به نظر می‌آمدند. خلاصه، هرچه به روز ورود آن مهمان مهربان نزدیک می‌شدیم، تپش قلب‌ها تندتر می‌شد.

تمام کوچه‌ها و خیابان‌های شهر، پاکیزه و آب و جارو شده بودند. همه جا و همه چیز و همه کس به انتظار رسیدن این مهمان تماشای رُخسار ایشان بودند.

سرودهای نشاط انگیز از «صدا و سیما» شنیده می‌شد.

«آب زنید راه را، هین که نگار می‌رسد

مژده دهید باغ را، بوی بهار می‌رسد...»

کم کم به آن روز نزدیک می‌شدیم. در مدرسه قرار گذاشتند که برای استقبال برویم. بچّه‌ها خوشحال و بی‌قرار بودند؛ هریک از ما لحظه شماری می‌کرد که روز استقبال کی می‌رسد؟!

بالاخره آن روز رسید. شب قبل، آن قدر هیجان زده بودم که نمی‌دانم چطور خوابیدم؛ فقط به فردا و انبوه جمعیت فکر می‌کردم.

صبح آن روز، زودتر از همیشه با شنیدن صدای جیک جیک گنجشکان از خواب بیدار شدم. لحظه‌ای فکر کردم؛ مثل اینکه گنجشکان هم آمدن این مهمان عزیز را جشن گرفته‌اند. خوشحال و با نشاط به حیاط رفتم. نسیم خنک و ملایم بامدادی، دستی به صورتم کشید، خنکی هوای صبح را با تمام وجود حس کردم. کمی به تماشای جنبش گنجشک‌ها در لابه‌لای شاخه‌ها، خیره شدم، لحظه‌ای آرام نداشتند. آن چنان گرم غوغای گنجشکان شده بودم که متوجه نشدم چقدر از زمان گذشت تا اینکه صدای گرم و دوست داشتنی مادرم مرا به خود آورد.

شور و نشاط و همهمه‌ی گنجشک‌ها را رها کردم و مشتاق و پر توان به سوی مدرسه، پَر کشیدم. بچّه‌ها بی‌صبرانه ساعت ورود را می‌پرسیدند و مرتّب به مسئولان مدرسه می‌گفتند: «پس کی به سمت محل دیدار و سخنرانی حرکت می‌کنیم؟»

اندک اندک، همه آمدند و با پوشش هماهنگ مدرسه در صف‌های منظم به طرف محلِّ حضور آقا به راه افتادیم و به جمعیت خروشان و خودجوش، پیوستیم.

کوچه و خیابان پر از جمعیت شده بود. جای سوزن انداختن نبود. اقیانوسی از انسان‌ها پدید آمده بود. موج جمعیت آدم‌ها را به این طرف و آن طرف می‌برد.

ناگهان همه‌ی سرو صداها خاموش شد و امواج اقیانوس مردم آرام گرفت. مثل این بود که خورشید این جمعیت طلوع کرده است. همه مانند گل‌های آفتاب‌گردان به طرف او برگشتند.

آری، «آقا» آمدند و سخنان خود را آغاز کردند. برخی از شوق می‌گریستند و جمعی مشتاقانه گوش می‌دادند. هنوز سخنان ایشان را به خاطر دارم که فرمودند: «ما دبستان که می‌رفتیم به ما گلستان درس می‌دادند. آن وقت که ما گلستان را می‌خواندیم، معنایش را نمی‌فهمیدیم. بعدها در طول زمان، معنای آن اشعار و آن جملات را فهمیدیم؛ این خوب است. انسان ممکن است چیزهایی را درست نفهمد امّا این برای فعالیت ذهن، زمینه درست می‌کند و خوب است، فکر کردن باید محور تلاش باشد.»

به نظرتان چطور بود؟

تجربه یا پیشنهادتان را با ما و دیگران در میان بگذارید.

بقیه چه گفته‌اند؟