کلاس مدرسه School Class . ir

چهارم

درس ششم : آرش کمان‌گیر

کلمات املایی درس ششم کلاس چهارم ابتدایی

کلمات املایی درس

تعداد کلمات: 25
  • تصمیم
    تسمیم
    تثمیم
    طصمیم
  • قلّه
    قل
    غل
    غلّه
  • منتظر
    منتزر
    منطظر
    منتضر
  • دعا
    دوعا
    دوا
    دئا
  • طولانی
    تولانی
  • خسته
    خست
    خصت
    خصته
  • توران
    طوران
  • افراسیاب
    عفراسیاب
    عفراصیاب
    افراصیاب
  • جیحون
    جیهون
  • اندوهگین
    عندوهگین
  • سرانجام
    سرعنجام
    صرعنجام
    صرانجام
  • تحقیر
    تهقیر
    تحغیر
    تهغیر
  • پنجه‌ی 
    پنج‌ی
  • دشواری
    دوشواری
  • تیرانداز
    تیرانداذ
    تیرعنداز
    تیرعنداذ
  • قامتی
    غامتی
    غامطی
    قامطی
  • قدم‌های
    غدم‌های
  • محکم
    مهکم
  • خواهم
    خاهم
    خواحم
    خاحم
  • زمزمه
    ذمذمه
    ذمزمه
    زمذمه
  • توان
    طوان
  • تیزبال
    تیذبال
    طیذبال
    طیزبال
  • درّه
    درّ
  • مرز
    مرذ
    مرض
    مرظ
  • تیغه‌ی 
    تیقه‌ی
    طیقه‌ی
    طیغه‌ی

متن اصلی درس

نَبَرد، طولانی و خسته کننده شده بود و همه، نگران بودند. سپاه توران به فرماندهی افراسیاب از رود جیحون گذشته بود. ایرانیان در برابر تورانیان پایداری می‌کردند امّا پیروزی بر آنان، بسیار مشکل بود. ایرانیان از پیروزی ناامید و از شکست اندوهگین شده بودند. روزگار به سختی می‌گذشت و چاره‌ای جز بُردباری نبود.

سرانجام، دو سپاه تصمیم گرفتند که آشتی کنند. تورانیان پیشنهاد کردند که پهلوانی ایرانی تیری به سوی خاور پرتاب کند. هر جا که تیر فرود آید، آنجا مرز ایران و توران باشد.

این خبر را هر دهانی، زیر گوشی، بازگو می‌کرد:
آخرین فرمان
آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری، می‌دهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید
خانه‌هامان، تنگ
آرزومان، کور
ور بپّرد دور
تاکجا؟ تاچند؟
آه! کو بازوی پولادین و کو سر پنجه‌ی ایمان؟

راستی، چه پیشنهاد دشواری! مگر یک تیر چقدر می‌تواند دور بشود؟ کدام تیرانداز این کار بزرگ را انجام خواهد داد؟

آرش کمان‌گیر، تیرانداز ماهر ایرانی، خود را برای پرتاب این تیر آماده کرد. همه نگران و منتظر، پای کوهِ بلندِ دماوند ایستاده بودند. مادران دعا می‌کردند؛ پیرمردها، اشک می‌ریختند؛ کودکان با بی‌تابی، آرش کمان‌گیر را که با قامتی رشید و استوار پای کوه ایستاده بود، نگاه می‌کردند.

آرش با قدم‌های محکم از کوه بالا رفت؛ روی تخته سنگ بزرگی ایستاد؛ بازوان و تن نیرومند خود را به همه نشان داد و گفت: «خوب ببینید! در بدن من هیچ نقص و عیبی نیست؛ امّا خوب می‌دانم چون تیر از کمان رها شود، همه‌ی نیروی من از تن بیرون خواهد رفت. من جان خود را در تیر خواهم گذاشت و برای سربلندی ایران فدا خواهم کرد».

آرش با گام‌های بلند از کوه بالا رفت؛ وقتی به قلّه رسید در آنجا دست به دعا برداشت و با خدای خود زمزمه کرد: «ای خدای آسمان‌ها! ای آفریدگار کوه‌ها و دریاها! ای توانایی که به ما توانایی بخشیده‌ای! مرا یاری کن تا سرزمین ایران را از دست دشمنان رها کنم».

آن گاه از بالای قلّه به دشت‌های سبز و رودهای آبی نگریست. صدای مردم از همه جا به گوش می‌رسید. آرش نام خدا را بر زبان آورد و با همه‌ی توان، کمان را کشید. تیر همچون پرنده‌ای تیزبال، پرواز کرد؛ از بامداد تا نیم روز در پرواز بود؛ از کوه و درّه و دشت گذشت و در کنار رود جیحون بر تنه‌ی درخت گردویی که در جهان از آن تناورتر و بلندتر نبود، نشست و آنجا مرز ایران و توران شد.

مردم از پیر و جوان به سمت قلّه حرکت کردند. آرش، بی‌جان بر تخته سنگی افتاده بود.

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش
کار صدها، صدهزاران تیغه‌ی شمشیر کرد آرش

به نظرتان چطور بود؟

تجربه یا پیشنهادتان را با ما و دیگران در میان بگذارید.

بقیه چه گفته‌اند؟