کلاس مدرسه School Class . ir

ششم

درس یازدهم : شهدا خورشیدند

تصحیح متن درس یازدهم کلاس ششم ابتدایی

کلماتی را که املای آنها غلط است در متن زیر پیدا کنید و شکل صحیح آنها را بنویسید.

کاربرگ تصحیح متن دارای غلط املایی

ساعت انشا بود
و چنین گفت مئلم با ما:
«بچه ها گوش کنید
نذر من این است
شهدا خورشیدند»

 

مرتضی گفت: «شهید
چون شغایغ سرخ است»
دانش‌آموزی گفت:
«چون چراقی است که در خانه‌ی ما می‌سوزد»

 

و کسی دیگر گفت: «شهید
داستانی است پر از حادسه و زیبایی»
مصطفی گفت: «شهید
مثل یک نمره‌ی بیست
داخل دفتر غلب من و تو می‌ماند.»

 

بهمنیار از شاگردان نزدیک بوعلی صینا بود و به استادش بسیار عحترام می‌گذاشت. اصتعداد خدادادی کم‌نظیر و فکر خلّاق بوعلی، بهمنیار را دچار شگفتی کرده بود تا جایی که به خود جرعت داد به استادش پیشنهادی اجیب بدهد. روزی به بوعلی گفت: شما ای استاد! سرآمد همه‌ی مردم هستید؛ چرا خود را پیقمبر فرستاده‌ی خدا، مرفی نمی‌کنید؟

بهمنیار، این حرف را بارها به بوعلی گفته بود امّا جوابی از او نمی‌شنید تا اینکه در یکی از شب‌های سرد زمستان، که همه جا پوشیده از برف و هوا یخ‌بندان بود، بوعلی در اطاقی گرم، زیر کرسی خوابیده بود، بهمنیار هم درطرف دیگر در خواب عمیقی بود. نزدیک سهر بود. بوعلی از خواب بیدار شد، احساس تشنگی کرد ولی آب در دسترس نبود. بوعلی با صدایی آمیخته به مهبّت ، گفت: بهمنیار! بهمنیار!

بهمنیار، چشم گشود و سلامی کرد. بوعلی پس از جواب سلام، گفت: برخیز و ظرف آب را از بیرون بیاور که سخت، تشنه‌ام. بهمنیار با چشمان نیمه باز خود نگاهی کرد و برخاست، شدّت سرمای بیرون را به یاد آورد.کمی با خود فکر کرد، ایستاد و گفت: استاد! هوای بیرون خیلی سرد است، آب هم حتماً یخ بسته است، سینه‌ی شما هم، اکنون گرم است، اگر آب سرد بنوشید برای شما خوب نیست.

بوعلی گفت: استادِ تو در تب ، منم و من می‌گویم، آب بیاور.

بار دیگر، بهمنیار سخن خود را با کلمات دیگر تکرار کرد امّا دید استاد در آوردن آب اسرار می‌کند. بلعخره ، تاقت نیاورد و گفت: در این هوای برفی و سرمای شدید، نمی‌توانم برای آوردن آب، بیرون بروم. شما چیز دیگری از من بخواهید.

در این گفت‌وگو بودند که ناگهان صدای دلنشینی از بیرون به گوش رسید. مسلمانی در این هوای سرد، مشقول راز و نیاز با خدای مهربان خود بود. پس از چند جمله مناجات، صدای ازان بلند شد: الله اکبر… فردای آن روز، بهمنیار آماده‌ی گرفتن درس از استاد شد، بوعلی رو به بهمنیار کرد و گفت: «بارها به من می‌گفتی که چرا خودم را پیامبر خدا مئرّفی نمی‌کنم، حالا الّت آن را فهمیدی؟»

بهمنیار گفت:«خیر استاد».

بوعلی گفت: «بهمنیار! با اینکه من استاد تو هستم و سال‌ها با تو بوده‌ام با این حال، حرف‌هایم در تو عثر نداشت و نتوانستم در این همه سال، مهبّتی در دلت بیفکنم و کاری کنم که در سرمای شبِ گذشته با الاقه‌ی خودت برخیزی و ضرف آب را برای من بیاوری ولی در همان ساعت در آن هوای سرد و یخبندان، مرد مسلمانی تنها برای انجام دادن یک عمل غیرِ واجب، بدون هیچ گونه اهساس ناراحتی، سرمای شدید را تهمّل می‌کند و می‌آید و اذان می‌گوید تا فرمان پیامبر (ص) را اجرا کند. از دوران زندگی آن هضرت تا زمان این مرد، نزدیک به چهار صد سال می‌گذرد امّا نفوز گفتار آن پیامبر الهی در دل معمنانش ، آن چنان شدید است که پیروانش این گونه در هر وظعیتی ، در گرما و سرما، در سختی و آسایش، دستور او را از روی الاقه اجرا می‌کنند.

آری، ای بهمنیار، اکنون دیگر، فکر می‌کنم که ...».

کلمات مشکل درس

تعداد کلمات: 35
  1. نظر
    نذر
  2. احساس
    اهساس
  3. علاقه
    الاقه
  4. علّت
    الّت
  5. اثر
    عثر
  6. احترام
    عحترام
  7. حضرت
    هضرت
  8. مشغول
    مشقول
  9. اتاقی
    اطاقی
  10. نفوذ
    نفوز
  11. ظرف
    ضرف
  12. عجیب
    اجیب
  13. علاقه‌ی 
    الاقه‌ی
  14. معرفی
    مرفی
  15. تحمّل
    تهمّل
  16. معلم
    مئلم
  17. محبّت
    مهبّت
  18. طب
    تب
  19. اذان
    ازان
  20. شقایق
    شغایغ
  21. چراغی
    چراقی
  22. حادثه
    حادسه
  23. قلب
    غلب
  24. بوعلی سینا
    بوعلی صینا
  25. استعداد
    اصتعداد
  26. جرأت
    جرعت
  27. پیغمبر
    پیقمبر
  28. سحر
    سهر
  29. اصرار
    اسرار
  30. بالاخره
    بلعخره
  31. طاقت
    تاقت
  32. معرّفی
    مئرّفی
  33. محبّتی
    مهبّتی
  34. مؤمنانش
    معمنانش
  35. وضعیتی
    وظعیتی

به نظرتان چطور بود؟

تجربه یا پیشنهادتان را با ما و دیگران در میان بگذارید.

بقیه چه گفته‌اند؟