کلاس مدرسه School Class . ir

ششم

درس دهم : عطار و جلال الدین محمد

تصحیح متن درس دهم کلاس ششم ابتدایی

کلماتی را که املای آنها غلط است در متن زیر پیدا کنید و شکل صحیح آنها را بنویسید.

کاربرگ تصحیح متن دارای غلط املایی

محمّد هسابی خسته شده بود. پدرش «بهاء الدّین» گفته بود به نیشابور که برسیم، چند روز می‌مانیم. در طول راه، همه از زیبایی نیشابور و آب و هوای دلپزیرش ، سخن می‌گفتند.

این نخستین سفر تولانی او بود. تا به حال، این همه راه نرفته بود. سفر برای بچّه‌هایی به سن او حیجان‌انگیز است؛ امّا این سفر، فرغ می‌کرد؛ چون پدرش گفته بود: «به ذیارت خانه‌ی خدا می‌رویم و شاید به خانه برنگردیم».

محمّد دلش برای کوچه‌های صمرقند تنگ می‌شد؛ برای مدرسه‌اش، برای دوستانش، کوچه‌ها و مسجدهایش، برای بلخ هم که زادگاهش بود، دلتنگ می‌شد. تازه از دروازه‌های نیشابور وارد شهر شده بودند که صدای ازان ، بلند شد.

تا آشورا ، خواب بود. وقتی بیدار شد، نماز عصرش را خواند و نزد پدر رفت. پدرش مهمان داشت. در تمام شهرهای سر راه، پدرشش را تغریباً همه می‌شناختند. روزهای اول از این موضوع خیلی تجّب می‌کرد؛ اما حالا دیگر برایش آدی بود. هر دانشمندی که خبر آمدن آنها را می‌شنید، خودش را به کاروان‌سرا می‌رساند.

این دیدارها برای مهمّد جالب بود. با دانشمندان زیادی آشنا می‌شد و چیزهای زیادی از آنها یاد می‌گرفت. آنهایی که به دیدار پدرش می‌آمدند، همه دانشمند و مئلم بودند. فرست خیلی خوبی برای آموختن بود.

محمّد وارد اوتاق شد، سلام کرد و در گوشه‌ای، دو زانو نشست. بهاء الدّین، رو به مهمان کرد و گفت: «شیخ اتار ! پسرم است؛ محمّد».

محمّد نام عطار را قبلا شنیده بود.

حتماً خودش بود؛ دانشمند بزرگ، عطار نیشابوری. چند بیت از شعرهایش را هم قبلاً از پدر شنیده و حفض کرده بود.

مهمان، محمّد را نزد خود صدا زد و گفت: «جوان، برخیز و نزدیک‌تر بیا». محمّد که آمد، دستی بر سرش کشید.

- ماشاء الله. خدا نگهش دارد.

بعد، به محمّد رو کرد و پرسید: «از دانش چه خواندی و با خود چه داری؟»

محمّد گفت: «جز اندکی نمی‌دانم و حرفی ندارم که بگویم.»

شیخ لبخندی زد و گفت: «همه‌ی ما جز اندکی نمی‌دانیم».

آفتاب در حال قروب بود. عطار می‌خواست برود. از دیدن این پدر و پسر، خیلی خشحال بود. از کتاب‌هایی که با خود آورده بود، یکی را برداشت. بالای ضاهر اوّل، چیزی نوشت و آن را به محمّد داد. محمّد کتاب را گرفت، نگاهی کرد و از این هدیه‌ی شیخ، بسیار خوشحال شد و تشکر کرد؛ نسخه‌ای از کتاب « اصرار نامه»ی عطار بود.

پدر برای بدرغه‌ی مهمان رفت. محمّد همان جا نشست و مشقول خواندن آن کتاب شد. او آن چنان سرگرم خواندن شد که نشنید شیخ هنگام رفتن به پدرش گفته بود: « موراقب محمّد باش. به خواست خدا، آینده‌ی درخشانی خواهد داشت. او به مقام بزرگی خواهد رسید».

کلمات مشکل درس

تعداد کلمات: 25
  1. تعجّب
    تجّب
  2. غروب
    قروب
  3. محمّد
    مهمّد
  4. اتاق
    اوتاق
  5. مراقب
    موراقب
  6. زیارت
    ذیارت
  7. خوشحال
    خشحال
  8. مشغول
    مشقول
  9. حفظ
    حفض
  10. طولانی
    تولانی
  11. فرق
    فرغ
  12. هیجان‌انگیز
    حیجان‌انگیز
  13. عاشورا
    آشورا
  14. فرصت
    فرست
  15. معلم
    مئلم
  16. ظاهر
    ضاهر
  17. تقریباً 
    تغریباً
  18. عادی
    آدی
  19. حسابی
    هسابی
  20. دلپذیرش
    دلپزیرش
  21. سمرقند
    صمرقند
  22. اذان
    ازان
  23. عطار
    اتار
  24. اسرار
    اصرار
  25. بدرقه‌ی
    بدرغه‌ی

به نظرتان چطور بود؟

تجربه یا پیشنهادتان را با ما و دیگران در میان بگذارید.

بقیه چه گفته‌اند؟