سوم
تصحیح متن درس پنجم کلاس سوم ابتدایی
کلماتی را که املای آنها غلط است در متن زیر پیدا کنید و شکل صحیح آنها را بنویسید.
دو بلدرچین با جوعجههای خود در کشتذاری زندگی میکردند. روزها به دنبال قزا به صرا می رفتند و شبها به لانی خود برمیگشتند.
شبی جوجهها به پدر و مادر خود گفتند: «امروز صاحب کشتزار، پسرش را نزد همسایها فرستاد تا از آنها بخواهد که فردا برای در ، بهکمک آنها بیایند.»
یکی از جوجهها با نگرانی گفت: «اگر فردا این کشتزار را درو کنند، چه کنیم؟»
مادر جوجهها گفت: «نترس! فردا کسی برای درو نخواهد آمد و لانهی ما خراب نخاهد شد.»
شب دوم، جوجهها گفتند: «امروز هر چه برذگر و پسرش به انتزار نشستند، کسی نیامد. برزگر، پسر را نزد خویشان خود فرستاد که خاهش کند که فردا بهکمک آنها بیایند و با هم، کشتزار را درو کنند.»
پدر جوجهها گفت: «نترسید! فردا هم کسی نخواهد آمد و آشیانهی ما، بر جا خواهد ماند.»
شب سوم، جوجهها گفتند: « خیشان برزگر هم برای کمک به او نیامدند. امروز شنیدیم که برزگر به پسرش میگفت که دیگر نباید به انتظار این و آن بمانیم؛ باید داسها را تیذ کنیم و فردا خودمان کشتزار را درو کنیم.»
پدر و مادر جوجهها به هم نگاه کردند و گفتند: «دیگر، جای ماندن نیست. فردا لانهی ما خراب میشود. باید هر چه زودتر به فکر آشیانهی دیگری باشیم.»
جوجهها تجّب کردند و از آنها، دلیلش را پرسیدند.
مادر گفت: «تا وقتی که دقان به امید دیگران نشسته بود، برای ما ختری نبود و ما هم نگران نبودیم؛ امّا وقتی شنیدیم او تسمیم گرفته است خودش کار را انجام دهد؛ فهمیدیم که اینجا دیگر جای ماندنِ ما نیست.»
دو بلدرچین با جوجههای خود در کشتزاری زندگی میکردند. روزها به دنبال غذا به صحرا می رفتند و شبها به لانهی خود برمیگشتند.
شبی جوجهها به پدر و مادر خود گفتند: «امروز صاحب کشتزار، پسرش را نزد همسایهها فرستاد تا از آنها بخواهد که فردا برای درو، بهکمک آنها بیایند.»
یکی از جوجهها با نگرانی گفت: «اگر فردا این کشتزار را درو کنند، چه کنیم؟»
مادر جوجهها گفت: «نترس! فردا کسی برای درو نخواهد آمد و لانهی ما خراب نخواهد شد.»
شب دوم، جوجهها گفتند: «امروز هر چه برزگر و پسرش به انتظار نشستند، کسی نیامد. برزگر، پسر را نزد خویشان خود فرستاد که خواهش کند که فردا بهکمک آنها بیایند و با هم، کشتزار را درو کنند.»
پدر جوجهها گفت: «نترسید! فردا هم کسی نخواهد آمد و آشیانهی ما، بر جا خواهد ماند.»
شب سوم، جوجهها گفتند: «خویشان برزگر هم برای کمک به او نیامدند. امروز شنیدیم که برزگر به پسرش میگفت که دیگر نباید به انتظار این و آن بمانیم؛ باید داسها را تیز کنیم و فردا خودمان کشتزار را درو کنیم.»
پدر و مادر جوجهها به هم نگاه کردند و گفتند: «دیگر، جای ماندن نیست. فردا لانهی ما خراب میشود. باید هر چه زودتر به فکر آشیانهی دیگری باشیم.»
جوجهها تعجّب کردند و از آنها، دلیلش را پرسیدند.
مادر گفت: «تا وقتی که دهقان به امید دیگران نشسته بود، برای ما خطری نبود و ما هم نگران نبودیم؛ امّا وقتی شنیدیم او تصمیم گرفته است خودش کار را انجام دهد؛ فهمیدیم که اینجا دیگر جای ماندنِ ما نیست.»
به نظرتان چطور بود؟
بقیه چه گفتهاند؟