سوم
تصحیح متن درس اول کلاس سوم ابتدایی
کلماتی را که املای آنها غلط است در متن زیر پیدا کنید و شکل صحیح آنها را بنویسید.
تابستان بود. امید با خانوادهاش تازه به این مهله آمده بود. او در کلاس سوم صبت نام کرده بود و هنوز به محلهی جدید آدت نکرده بود.
امید از اینکه هیچ دوستی در آنجا نداشت ناراهت بود و در گوشهای نشسته بود و فکر میکرد مادرش که داشت وسایل خانه را جابهجا میکرد، از او پرسید:
چرا اینگدر ناراحت هستی؟ نگران نباش! اینجا هم دوستان خوبی پیدا میکنی. حالا بلند شو. پدرت میخواهد بیرون برود. تو هم با او برو. تا با محلهی جدید آشنا شوی.
امید همراه پدرش از خانه خارج شد. او با دغت به اتراف نگاه میکرد. بوی نان تازه میآمد. چند نفری در سف نانوایی ایستاده بودند. امید و پدرش کمی جلوتر به بازارچه رسیدند. بازارچه تعداد زیادی مقازه و دکان کوچک و بزرگ داشت. بعضی از آنها لباس و کیف و کفش میفروختند. و بعضی دیگر کتاب و دفتر. چندتایی از آنها هم مواد قزایی داشتند. امید از مقابل گنادی گذشت و به شیرینیهایی که چیده شده بود نگاه کرد.
از بازارچه که گذشتند به میدان رسیدند. در یک سوی میدان مسجد بزرگی دیده میشد. گنبد فیروزهای و گلدستههای بلند آن، ازمتی داشت. در سوی دیگر، بوستان سرسبز و بزرگی بود. امید و پدرش وارد بوستان شدند.
بوستان فضای سبز بسیار زیبایی داشت. در انتهای آن، زمین فوتبالی دیده میشد و جمعیت زیادی آنجا بودند. آنها جلو رفتند. امید به پسری که لباس ورزشی پوشیده بود سلام کرد و پرسید: اینجا چه خبر است؟
پسر گفت: امروز مثابغهای بین تیم محلهی ما و محلهی بهارستان برگزار میشود. قبلا تو ر ا در این محله ندیدهام. اینجا به محمانی آمدهای؟
امید خود را معرفی کرد و گفت: نه ما تازه به این محله آمدهایم. امیدوارم بتوانم دوستان جدیدی در اینجا پیدا کنم. راستی نگران به نذر میرسی. مشکلی پیش آمده؟
او با ناراحتی جواب داد: ما امروز دروازهبان نداریم. چون دروازه بان تیم ما بیمار شده و نیامده. نمیدانیم چه کار کنیم.
با شنید این حرف، امید خاترات محلهی قبلی خود را به یاد آورد. آنجا امید دروازهبان تیم بود و وقتی درون دروازه میایستاد، خیال همه راحت بود که گل نمیخورند. اهساس کرد دلش برای دوستانش تنگ شده است.
در این لهظه ، پدرش گفت: امید دروازهبان خوبی است. اگر بخواهید او میتواند توی دروازه بایستد.
پسر با خوشحالی نگاهی به امید کرد و گفت: پس زود لباس دروازهبان تیم را بپوش که باید خودمان را گرم کنیم. بازی تا یک سات دیگر شروع میشود.
آن روز امید درون دروازه ایستاد و بسیار خوب بازی کرد.
حالا دیگر بچههای محله امید را میشناسند و با او دوست هستند.
تابستان بود. امید با خانوادهاش تازه به این محله آمده بود. او در کلاس سوم ثبت نام کرده بود و هنوز به محلهی جدید عادت نکرده بود.
امید از اینکه هیچ دوستی در آنجا نداشت ناراحت بود و در گوشهای نشسته بود و فکر میکرد مادرش که داشت وسایل خانه را جابهجا میکرد، از او پرسید:
چرا اینقدر ناراحت هستی؟ نگران نباش! اینجا هم دوستان خوبی پیدا میکنی. حالا بلند شو. پدرت میخواهد بیرون برود. تو هم با او برو. تا با محلهی جدید آشنا شوی.
امید همراه پدرش از خانه خارج شد. او با دقت به اطراف نگاه میکرد. بوی نان تازه میآمد. چند نفری در صف نانوایی ایستاده بودند. امید و پدرش کمی جلوتر به بازارچه رسیدند. بازارچه تعداد زیادی مغازه و دکان کوچک و بزرگ داشت. بعضی از آنها لباس و کیف و کفش میفروختند. و بعضی دیگر کتاب و دفتر. چندتایی از آنها هم مواد غذایی داشتند. امید از مقابل قنادی گذشت و به شیرینیهایی که چیده شده بود نگاه کرد.
از بازارچه که گذشتند به میدان رسیدند. در یک سوی میدان مسجد بزرگی دیده میشد. گنبد فیروزهای و گلدستههای بلند آن، عظمتی داشت. در سوی دیگر، بوستان سرسبز و بزرگی بود. امید و پدرش وارد بوستان شدند.
بوستان فضای سبز بسیار زیبایی داشت. در انتهای آن، زمین فوتبالی دیده میشد و جمعیت زیادی آنجا بودند. آنها جلو رفتند. امید به پسری که لباس ورزشی پوشیده بود سلام کرد و پرسید: اینجا چه خبر است؟
پسر گفت: امروز مسابقهای بین تیم محلهی ما و محلهی بهارستان برگزار میشود. قبلا تو ر ا در این محله ندیدهام. اینجا به مهمانی آمدهای؟
امید خود را معرفی کرد و گفت: نه ما تازه به این محله آمدهایم. امیدوارم بتوانم دوستان جدیدی در اینجا پیدا کنم. راستی نگران به نظر میرسی. مشکلی پیش آمده؟
او با ناراحتی جواب داد: ما امروز دروازهبان نداریم. چون دروازه بان تیم ما بیمار شده و نیامده. نمیدانیم چه کار کنیم.
با شنید این حرف، امید خاطرات محلهی قبلی خود را به یاد آورد. آنجا امید دروازهبان تیم بود و وقتی درون دروازه میایستاد، خیال همه راحت بود که گل نمیخورند. احساس کرد دلش برای دوستانش تنگ شده است.
در این لحظه، پدرش گفت: امید دروازهبان خوبی است. اگر بخواهید او میتواند توی دروازه بایستد.
پسر با خوشحالی نگاهی به امید کرد و گفت: پس زود لباس دروازهبان تیم را بپوش که باید خودمان را گرم کنیم. بازی تا یک ساعت دیگر شروع میشود.
آن روز امید درون دروازه ایستاد و بسیار خوب بازی کرد.
حالا دیگر بچههای محله امید را میشناسند و با او دوست هستند.
به نظرتان چطور بود؟
بقیه چه گفتهاند؟
کلاس هشتم