کلاس مدرسه School Class . ir

چهارم

درس چهارم : ارزش علم

کلمات املایی درس چهارم کلاس چهارم ابتدایی

کلمات املایی درس

تعداد کلمات: 22
  • علاقه
    الاقه
    علاق
    الاق
  • غرق
    غرغ
    قرق
    قرغ
  • حرکت
    ارکت
    هرکت
    عرکت
  • حال
    هال
    هعال
    حعال
  • بعد
    بد
  • هوش
    حوش
  • قدیم
    غدیم
  • حکیمی
    هکیمی
  • قصد
    غسد
    غصد
    قسد
  • سفر
    صفر
    ثفر
  • برافراشته
    برعفراشت
    برعفراشته
    برافراشت
  • مدّت
    مدّط
  • توفان
    طوفان
    طفان
    تفان
  • امواج
    عمواج
  • ساعتی
    ساتی
    صاتی
    صاعتی
  • ساحلی
    ساهلی
    صاهلی
    صاحلی
  • تعجب
    تجب
    طجب
    طعجب
  • امیر
    عمیر
  • حاضری
    هاضری
    حاظری
    هاظری
  • تعلیم
    تلیم
    طلیم
    طعلیم
  • شهرت
    شرت
    شعرت
  • دور افتاده
    دور افتاد
    دور اوفتاده
    دور اوفتاد

متن اصلی درس

در زمان‌های قدیم، حکیمی قصد سفر کرد؛ کنار دریا رفت و سوار کشتی شد. خیلی زود کشتی با بادبان‌های برافراشته، حرکت کرد.

کشتی، چند روزی به راه خود ادامه داد. در این مدّت، حکیم آرام و شادمان بود و به زندگی و مردمان فکر می‌کرد.

روزی، کشتی گرفتار توفان شد. موج‌های دریا یکی بعد از دیگری از راه می‌رسیدند و خود را به کشتی می‌کوبیدند. ناخدا هرچه کرد، نتوانست کشتی را از میان امواج نجات دهد. چیزی نگذشت که کشتی چند تکّه شد و مسافران در میان امواج گرفتار شدند. حکیم هم به تخته پاره‌ای چسبید و دل به خدا سپرد تا چه پیش آید. ساعتی در این حال بود که از هوش رفت.

وقتی چشم باز کرد، خود را در ساحلی دور، تنها دید. حکیم فهمید که از بلای توفان نجات یافته است و باید برای زنده ماندن خود چاره‌ای بیندیشد؛ درحالی که هیچ چیز نداشت و آنچه را با خود آورده بود در توفان دریا از دست داده بود.

حکیم، کم کم به خود آمد و چون به خواندن و نوشتن، بسیار علاقه داشت روی ماسه‌های نرم کنار دریا می‌نوشت.

مردی ماهیگیر، حکیم را دید و از کار او تعجب کرد؛ وقتی به شهر بازگشت، درباره‌ٔ حکیم با دیگران صحبت کرد.

خبر، خیلی زود در میان مردم شهر پخش شد و به گوش امیر رسید. کوچک و بزرگ به دیدن حکیم آمدند. امیر شهر از او پرسید: «تو مرد دانایی هستی. اینجا چه می‌کنی؟ چرا این سخنان را روی زمین می‌نویسی؟»

حکیم پاسخ داد: «سفر می‌کردم. کشتی، گرفتار توفان شد و هرچه داشتم، توفان با خود بُرد».

امیر گفت: «ما به دانش و آگاهی تو نیاز داریم. حاضری به جوانان ما چیزی بیاموزی؟»

حکیم گفت: «اگر جایی برای این کار، آماده کنید، حاضرم».

امیر، فرمان داد تا هرچه مرد دانا می‌خواهد، برایش آماده کنند.

چند روز بعد، حکیم در آن شهر، سرگرم تعلیم جوانان شد و روز به روز بر شهرت و نیک‌نامی وی افزوده می‌شد.

ماه‌ها گذشت. روزی امیر شهر، نزد حکیم رفت و گفت: «ای مرد دانا! هر چه می‌دانستی به جوانان ما آموختی. اکنون چیزی هم به من بیاموز!»

حکیم، قلمش را تراشید و در جوهر زد و نوشت: «بیاموزید، آنچه را آموختنی است. به دست آورید، آنچه را ماندنی است. سرمایه‌ای با خود داشته باشید که اگر در دریا هم کشتی شما غرق شد و به تخته پاره‌ای چسبیدید یا در شهری دور افتاده گم شدید، آن را از دست ندهید!»

به نظرتان چطور بود؟

تجربه یا پیشنهادتان را با ما و دیگران در میان بگذارید.

بقیه چه گفته‌اند؟