پنجم
تصحیح متن درس شانزدهم کلاس پنجم ابتدایی
کلماتی را که املای آنها غلط است در متن زیر پیدا کنید و شکل صحیح آنها را بنویسید.
شوهر مهربان، دست ستاره، همسر ناتوان خود را که تازه از بستر بیماری برخواسته بود، در دست داشت و خداوند را به خاطر بهبودی او شکر میکرد و میگفت: «اینک به شکرانه این رهمت الاهی ، باید گوسفندی را که نَظر کردهایم، غوربانی کنیم و به نیازمندان بدهیم ...» و آن گاه به اتاق دیگر اشاره کرد و افزود: «حسین از همان سپیده دَم. سر در کتاب دارد... اکنون باید بروم و به پرسشهایش پاسخ دهم».
ستاره به سیمای همسرش ابدالله ، خیره شد و گفت: «چرا با حسین این اندازه، سر و کلّه میزنی؟ باید بگزاریم بیشتر به بازی برود. اندک اندک که هالم بهتر شود، نماز را هم یادش میدهم».
عبدالله، لبخندی زد و گفت: «همه میدانند که تو مادر دلسوذ و همسر مهربانی هستی، امّا از این پس، درس و مشغ حسین را به خود من و آموزگارش واگزار کن. من نمیخواهم حسین را از تو دور کنم، یا رنجهای فراوانت را نادیده بگیرم، بلکه میخواهم بگویم که از این پس، من دیگر توانایی، فرست و آگاهی آن را ندارم که به حسین چیزی بیاموزم، باید برایش آموزگاری بیاوریم.»
- این چه سخنی است؟ آموزگار برای چه؟ او تازه الفبا و چند سوره از غرآن را آموخته است.
- بانوی من! او، کارش از این حرفها گذشته، در این مدت که بیمار بودی، او خواندن و نوشتن پارسی را به خوبی فرا گرفت و به آموختن قرآن پرداخت. اکنون میگوید « منی این واژهها چیست؟ چرا نباید معنی این آیهها را که میخوانم بدانم؟ باید معنی قرآن را به من بیاموزی!»
اشک شق از دیدگان ستاره، فرو ریخت و گفت: «ای خدای بزرگ، این پسرک ناذنین من، در این دو سه ماهه، راه چند ساله را پیموده است؟ من که باور نمیکنم، نکند، برای دل خوشی من این سخنان را میگویی؟».
- هرگذ ، چنین نیست؛ شاید، این بیماری ناگهانی و دلبستگی بیاندازهٔ حسین به شما، سبب جحش و پیشرفت هیرتآور او شده باشد، اما حغیغت دارد.
در حالی که دانههای اشک از دیدگان بر چهرهی بیرنگ ستاره، فرو میچکید، با شگفتی پرسید: «چه طور بیماری من، سبب این همه پیشرفت حسین شده است؟»
عبدالله برخاست و نگاهی به بیرون افکد و گفت: «هنگامی که به سفارش تبیب ، حسین را از پیش تو به اوتاق دیگر بردیم و او دانست که باید یک چندی از مادرش دور باشد، از طبیب پرسید: «چرا گفتید به بالین مادر نروم؟»
طبیب پاسخ داد: «چون او بیمار است و اگر پیش او بمانی، ممکن است، تو هم بیمار شوی».
دوباره، حسین پرسید: «چرا مادرم بیمار شده؟ و چگونه میتواند مرا هم بیمار کند؟»
طبیب هیرتزده میکوشید با پاسخهای ساده و کودکانه او را آرام کند، اما حسین دست بردار نبود.
طبیب، کمی اندیشید و گفت: «برای شناختن بیماریها و درمان آنها، باید سالها الم آموخت و تجربه اندوخت. خوب دیدن و خوب گوش دادن و فکر کردن، سر عاقاز دانایی است».
با شنیدن این سخنان، برغی در چشمان حسین درخشید، سرش را بلند کرد و با قرور پرسید: «پس اگر من هم در همه چیز، خوب دقت کنم و دانش بیندوزم، بیماریها را میشناسم؟».
پزشک با روی گشاده پاسخ داد: «آری جانم!».
- آن وقت اگر مادرم بیمار شد، میتوانم او را درمان کنم؟
- آری فرزندم، چنین است. تو بسیار باهوش و کنجکاوی و اگر بکوشی، دانشمندی بزرگ و پزشکی نامدار خواهی شد. اما اکنون آسوده خاطر باش، چون مادر، به زودی شفا مییابد. هر بیماری و دردی دورهای دارد که باید بگزرد ، ما کوشش خود را میکنیم و از خداوند یاری میجوییم.
- میشود کاری کنیم تا دیگر مادرم بیمار نشود و من از او دور نمانم؟
طبیب با کمی تعمّل ، پاسخ داد: «اگر طبیب ماهری شدی، خواهی دانست فرزندم».
همچنان که عبدالله، این رویداد را نقل میکرد، ستاره با هیجان، چشم به دهان او دوخته بود و از شنیدن این ماجراها، دَم به دَم هالش بهبود مییافت. عبدالله که متوجه این دگرگونی شادی آفرین شده بود، دوباره کنار بسترش نشست و ادامه داد: «آری، بانوی من. از آن زمان، گویی حسین راه خود را یافته، شب و روز نمیشناسد و دست از خواندن، نوشتن و پرسوجو بر نمیدارد. من از کوشش و پشتکار او به صتوح آمدهام. سر و کلّه زدن و پاسخ پرسشهای پی در پی حسین را دادن، تاب و توان میخواهد. باید هرچه زودتر از استادان، یاری بجوییم».
ستاره که از شادی و هیجان، آرام و قرار از کف داده بود، گفت: «پروردگارا، از مهربانیها و لتف تو سپاس گذاریم و تو را شکر میگوییم که فرزندی دانا به ما بخشیدهای. ای خدای مهربان، این فرزند خوب و دانا را برای ما حفض فرما!».
به نظرتان چطور بود؟
بقیه چه گفتهاند؟