بچه خرگوشها منتظر معلم بودند. معلم با سبد هویج وارد شد، سلام کرد و پرسید:
«بچهها فکر میکنید چرا خدا به ما گوش داده است؟»
پشمالو دستش را بلند کرد و گفت: «برای اینکه صداها را بشنویم.»
آموزگار لبخند زد و پرسید: «اگر گوش نداشتیم، چه میشد؟»
دمپنبهای جواب داد: «هیچ صدایی را نمیشنیدم»
بچه خرگوشها در سکوت، منتظر پرسش بعدی بودند که چشم قرمزی پرسید: «اگر صداها را نمیشنیدیم، چه اتفاقی برای ما میافتاد؟»
این بار خاکستری جوابداد: «خطرهایی برای ما پیش میآمد؛ مثلا صدای روباهها و شغالها را نمیشنیدیم.»
برفی ادامه داد: «از خیلی چیزها هم لذت نمیبردیم؛ مثل صدای پرندهها و سرود خواندن بچهها.»
آموزگار ادامه داد: «پس داشتن گوشهای سالم خیلی مهم است. بچهها آیا میدانید چه باید بکنیم تا گوشهای ما سالم بمانند؟»
دمپنبهای جوابداد: «باید از آنها خوب مواظبت کنیم و همیشه آنها را تمیز نگه داریم.»
زنگ مدرسه که به صدا درآمد، معلم گفت: «بچهها، این هویجها جایزهی شماست که فکر کردید و پاسخهای خوبی دادید.»
چند دقیقه بعد، بچه خرگوشها هویج در دست، با خوشحالی از کلاس بیرون رفتند.
بحث و گفتگو
افزودن نظر