آزمون املای چوپان درستکار

کلماتی را که املای آنها غلط است در متن زیر پیدا کنید و شکل صحیح آنها را بنویسید.

کاربرگ تصحیح متن دارای غلط املایی

روزی بود و روزگاری. مردی بود که گوصفندان ذیادی داشت. او آدم درست‌کاری نبود. اما چوپانی داشت که از گوسفندهای او نگه‌داری می‌کرد و مرد درست‌کار و راست‌گویی بود. چوپان هر روز شیر گوسفندان را می‌دوشید و به خانه‌ی ساحب گوسفندها می‌برد. او هم آب در آن می‌ریخت و شیر را دو برابر می‌کرد و به مردم می‌فروخت. چوپان هر بار او را نسیحت می‌کرد و می‌گفت: «این کار درست نیست.» اما او به حرف‌های چوپان گوش نمی‌داد و لبخندی می‌زد و می‌گفت: «تو چوپانی‌ات را بکن و مذدت را بگیر!»

یک روز که چوپان، گوسفندان را به چَرا بُرد، باران شدیدی شرو به باریدن کرد و صیل بزرگی به راه افتاد. چوپان برای نجات خود، بالای درختی رفت امّا سیل همه‌ی گوسفندان را با خود بُرد. چوپان نتوانست هیچ‌کاری بکند. ناچار پیش صاحب گوسفندان رفت و گفت:«سیل گوسفند‌های تو را برد.»

مرد گفت: «من باور نمی‌کنم. عاخر این همه آب، ناگهان از کجا آمد؟»

چوپان گفت: «شنیده‌ای که می‌گویند قتره‌قتره جمع گردد، وانگحی دریا شود. این سیل، همان آب‌هایی است که تو در شیر می‌ریختی و به مردم می‌فروختی.»

مرد با شنیدن حرف‌های چوپان در فکر فرو رفت.

کلمات مشکل درس

تعداد کلمات: 10

  1. شروع
    شرو
  2. صاحب
    ساحب
  3. نصیحت
    نسیحت
  4. سیل
    صیل
  5. گوسفندان
    گوصفندان
  6. زیادی
    ذیادی
  7. مزدت
    مذدت
  8. آخر
    عاخر
  9. قطره‌قطره
    قتره‌قتره
  10. وانگهی
    وانگحی

متن اصلی درس

روزی بود و روزگاری. مردی بود که گوسفندان زیادی داشت. او آدم درست‌کاری نبود. اما چوپانی داشت که از گوسفندهای او نگه‌داری می‌کرد و مرد درست‌کار و راست‌گویی بود. چوپان هر روز شیر گوسفندان را می‌دوشید و به خانه‌ی صاحبِ گوسفندها می‌برد. او هم آب در آن می‌ریخت و شیر را دو برابر می‌کرد و به مردم می‌فروخت. چوپان هر بار او را نصیحت می‌کرد و می‌گفت: «این کار درست نیست.» اما او به حرف‌های چوپان گوش نمی‌داد و لبخندی می‌زد و می‌گفت: «تو چوپانی‌ات را بکن و مزدت را بگیر!»

یک روز که چوپان، گوسفندان را به چَرا بُرد، باران شدیدی شروع به باریدن کرد و سیل بزرگی به راه افتاد. چوپان برای نجات خود، بالای درختی رفت امّا سیل همه‌ی گوسفندان را با خود بُرد. چوپان نتوانست هیچ‌کاری بکند. ناچار پیش صاحب گوسفندان رفت و گفت:«سیل گوسفند‌های تو را برد.»

مرد گفت: «من باور نمی‌کنم. آخر این همه آب، ناگهان از کجا آمد؟»

چوپان گفت: «شنیده‌ای که می‌گویند قطره‌قطره جمع گردد، وانگهی دریا شود. این سیل، همان آب‌هایی است که تو در شیر می‌ریختی و به مردم می‌فروختی.»

مرد با شنیدن حرف‌های چوپان در فکر فرو رفت.

بحث و گفتگو

افزودن نظر

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می گذارید، سپاسگزاریم.