آزمون املای مثل دانشمندان

کلماتی را که املای آنها غلط است در متن زیر پیدا کنید و شکل صحیح آنها را بنویسید.

کاربرگ تصحیح متن دارای غلط املایی

در یک روز تئطیل ، من همراه پدر و مادرم به پارک جنگلی رفته بودم. پدر گفت: « فسل بهار چغدر گشنگ است. نگاه کن، چقدر گیاح و هیوان اینجاست. هر کدام برای خود یک جور زیبایی دارد. خیلی از حیوانات و گیاهانی را که در کتاب خوانده بودی، امروز می‌توانی اینجا پیدا کنی. مثل دانشمندها به آن‌ها نگاه کن! کسی چه می‌داند شاید تو هم دانشمند بزرگی برای کشورت بشوی.»

پدر غدم زنان به تماشای تبیعت رفت ولی مادرم نشسته بود و اتراف را نگاه می‌کرد. من با دغّت به طبیعت زیبا نگاه می‌کردم. یک سنجاغک قشنگ دیدم، ولی همین که خواستم او را بگیرم، مادرم گفت: «به این جانور زیبا چه کار داری؟»

رفتم غورباغه بگیرم. گفت: «فرزندم، به حیوان دست نزن!» دنبال یک ملخ دویدم و او را گرفتم مادرم گفت: «تو امروز برای بازی آمدی؛ برو گردش کن.» کمی سبر کردم و گفتم: «اگر قرار است من دانشمند بشوم باید این‌ها را خوب نگاه کنم و دست‌وپا و شاخک‌هایشان را بشمارم.»

مادر گفت: «تو می‌خواهی دانشمند ‌شوی، خوب است ولی باید موراقب باشی به چیزهای دیگر عاصیب نرسانی.» گفتم: «این‌ها هم در این مدت دست‌و‌پای من را بشمارند، آن‌ وغت همه دانشمند می‌شویم. من جانورشناس، آن‌ها آدم‌شناس.»

کلمات مشکل درس

تعداد کلمات: 16

  1. سنجاقک
    سنجاغک
  2. اطراف
    اتراف
  3. طبیعت
    تبیعت
  4. قشنگ
    گشنگ
  5. دقّت
    دغّت
  6. فصل
    فسل
  7. چقدر
    چغدر
  8. مراقب
    موراقب
  9. وقت
    وغت
  10. آسیب
    عاصیب
  11. تعطیل
    تئطیل
  12. صبر
    سبر
  13. گیاه
    گیاح
  14. حیوان
    هیوان
  15. قدم
    غدم
  16. قورباغه
    غورباغه

متن اصلی درس

در یک روز تعطیل، من همراه پدر و مادرم به پارک جنگلی رفته بودم. پدر گفت: «فصل بهار چقدر قشنگ است. نگاه کن، چقدر گیاه و حیوان اینجاست. هر کدام برای خود یک جور زیبایی دارد. خیلی از حیوانات و گیاهانی را که در کتاب خوانده بودی، امروز می‌توانی اینجا پیدا کنی. مثل دانشمندها به آن‌ها نگاه کن! کسی چه می‌داند شاید تو هم دانشمند بزرگی برای کشورت بشوی.»

پدر قدم زنان به تماشای طبیعت رفت ولی مادرم نشسته بود و اطراف را نگاه می‌کرد. من با دقّت به طبیعت زیبا نگاه می‌کردم. یک سنجاقکِ قشنگ دیدم، ولی همین که خواستم او را بگیرم، مادرم گفت: «به این جانور زیبا چه کار داری؟»

رفتم قورباغه بگیرم. گفت: «فرزندم، به حیوان دست نزن!» دنبال یک ملخ دویدم و او را گرفتم مادرم گفت: «تو امروز برای بازی آمدی؛ برو گردش کن.» کمی صبر کردم و گفتم: «اگر قرار است من دانشمند بشوم باید این‌ها را خوب نگاه کنم و دست‌وپا و شاخک‌هایشان را بشمارم.»

مادر گفت: «تو می‌خواهی دانشمند ‌شوی، خوب است ولی باید مراقب باشی به چیزهای دیگر آسیب نرسانی.» گفتم: «این‌ها هم در این مدت دست‌و‌پای من را بشمارند، آن‌ وقت همه دانشمند می‌شویم. من جانورشناس، آن‌ها آدم‌شناس.»

بحث و گفتگو

افزودن نظر

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می گذارید، سپاسگزاریم.