خورشید وست آسمان بود و از بالا به دریای آبی نگاه میکرد. ناگهان آب دریا مُجی زد و غطرههای آب به اتراف پراکنده شدند. خورشید قطرهی آبی را دید که خیلی ناراهت است. از او پرسید: «چرا این غدر نارحتی؟»
غطره گفت: «دلم میخواهد مصل چند روز پیش، به شکل ابر دربیایم.»
خورشید گفت: «چه شد که به دریا آمدید؟»
او گفت: «ما اول ابر بودیم. یک روز داشتیم با دوستانمان بازی میکردیم که ناگهان باد تندی وزید. باد ما را به این ترف و آن طرف بُرد. آنجا هوا خیلی سرد بود؛ باران شدیم و روی دریا باریدیم. خیلی از دوستانم روی کوه و جنگل و صرا باریدند؛ بعضی از آن آنها هم، همراه رودها به دریا آمدند.»
خورشید گفت: «حالا چرا دلتان میخواهد دوباره به شکل ابر دربیایید؟»
قطرهی آب گفت: «چون دوست داریم در آسمان به این طرف و آن طرف برویم. در آنجا باران بشویم و بر زمینهایی که به آب نیاز دارند، بباریم و گلها و گیاهان تشنه را صیراب کنیم.»
خورشید لبخندی زد و گفت: « ازیزم ، هیچ ناراحت نباش! من میتوانم دوباره شما را به شکل ابرِ غشنگی در بیاورم.»
قطره با خشحالی فریاد زد: «راست میگویی؟»
خورشید گفت: «بله!» بعد گرما و نور خود را روی قطرههای آب پاشید. آنها کمکم گرم شدند، بعد هم آرامآرام بخار شدند و بالا رفتند و به شکل یک تکّه ابر کوچک و قشنگ درآمدند.
ابر کوچولو آنقدر بالا رفت که به خورشید نزدیک شد و سورت تلایی و قشنگ خورشید را بوسید.
تعداد کلمات: 16
خورشید وسطِ آسمان بود و از بالا به دریای آبی نگاه میکرد. ناگهان آب دریا موجی زد و قطرههای آب به اطراف پراکنده شدند. خورشید قطرهی آبی را دید که خیلی ناراحت است. از او پرسید: «چرا این قدر نارحتی؟»
قطره گفت: «دلم میخواهد مثل چند روز پیش، به شکل ابر دربیایم.»
خورشید گفت: «چه شد که به دریا آمدید؟»
او گفت: «ما اول ابر بودیم. یک روز داشتیم با دوستانمان بازی میکردیم که ناگهان باد تندی وزید. باد ما را به این طرف و آن طرف بُرد. آنجا هوا خیلی سرد بود؛ باران شدیم و روی دریا باریدیم. خیلی از دوستانم روی کوه و جنگل و صحرا باریدند؛ بعضی از آن آنها هم، همراه رودها به دریا آمدند.»
خورشید گفت: «حالا چرا دلتان میخواهد دوباره به شکل ابر دربیایید؟»
قطرهی آب گفت: «چون دوست داریم در آسمان به این طرف و آن طرف برویم. در آنجا باران بشویم و بر زمینهایی که به آب نیاز دارند، بباریم و گلها و گیاهان تشنه را سیراب کنیم.»
خورشید لبخندی زد و گفت: «عزیزم، هیچ ناراحت نباش! من میتوانم دوباره شما را به شکل ابرِ قشنگی در بیاورم.»
قطره با خوشحالی فریاد زد: «راست میگویی؟»
خورشید گفت: «بله!» بعد گرما و نور خود را روی قطرههای آب پاشید. آنها کمکم گرم شدند، بعد هم آرامآرام بخار شدند و بالا رفتند و به شکل یک تکّه ابر کوچک و قشنگ درآمدند.
ابر کوچولو آنقدر بالا رفت که به خورشید نزدیک شد و صورتِ طلایی و قشنگ خورشید را بوسید.
بحث و گفتگو
افزودن نظر