پنجم
تصحیح متن درس نهم کلاس پنجم ابتدایی
کلماتی را که املای آنها غلط است در متن زیر پیدا کنید و شکل صحیح آنها را بنویسید.
بعد از ضهر یکی از روزهای پایانی فروردین بود. کمکم روزها بلندتر میشد و زمان بیشتری برای بازی و متالعه یا گفتوگو با دوستان، پیدا میکردیم. آن روز، کمی با بچههای کوچه، بازی کردیم. بعد من و بهمن گوشهای نشستیم و دربارهی موضوع درس باهم سحبت کردیم.
پس از چند دغیغه ، بهمن گفت: «پوریا، بلند شو، تا کتابفروشی سر خیابان برویم».
راه افتادیم و به طرف کتابفروشی «خانهی فرهنگ» رفتیم. کتابفروش، مردی تقریباً پنجاه ساله و بسیار خوش اخلاغ و مهربان بود. ما بچهها هم او را دوست داشتیم.
به کتابفروشی که رسیدیم، ایستادیم و از پشت شیشه، کتابها را که خیلی منضّم و خوشنما، چیده شده بودند، تماشا کردیم. گاهی به اسم کتابها و گاهی به تسویر روی جلد آنها خیر میشدیم و آنها را به همدیگر نشان میدادیم. در همان لهظه ، آقای فرهنگ، صاحب کتابفروشی، بیرون آمد و به ما گفت: «بچهها! خوش آمدید؛ چرا اینجا و اینتوری ! بیایید داخل. کتابها دوست دارند شما آنها را خوب نگاه کنید و مزاهمتان بزنید».
سلام کردیم و گفتیم: «نه، مزاهمتان نمیشویم».
آقای فرهنگ، حرفش را تکرار کرد و گفت: «نه، این جوری نمیشود. بیایید با شما کار دارم».
پزیرفتیم و وارد کتابفروشی شدیم. به هر ترف که نگاه میکردیم، کتابهای رنگارنگ و کوچک و بزرگ به طور منضم کنار هم چیده شده بودند.
یک لحظه با خودم گفتم: «این همه کتاب! چه کسانی این کتابها را نوشتهاند؟ چه کسانی این همه کتاب را میخوانند؟».
مهو تماشا و غرغ این فکر بودم که صدای آقای فرهنگ مرا متوجه خود کرد: «بچهها؛ این کتاب، خیلی خوب است. تازه آمده؛ برای شما مناسب است».
من و بهمن به طرف او رفتیم. کتاب را از دستش گرفتیم و نگاهی به اسمش کردیم، «نامآوران دیروز، امروز، فردا».
آقای فرهنگ گفت: «این کتاب، شما را با بزرگمردان و دلاوران دیروز و امروز میهن عزیزمان ایران، آشنا میکند، شما اگر گذشته و امروزتان را خوب بشناسید، در آیندهٔ نزدیک، خودتان هم یکی از نام آوران فردای ایران خواهید شد».
من به شوخی گفتم: «آقای فرهنگ! پس لتف کنید یک جلد هم به بهمن بدهید، تا میان این نامآوران، بر سر خواندن کتاب، کشمکشی پدید نیاید».
ایشان هم لطف کردند و یک جلد به دوستم بهمن دادند. هر کدام در گوشهای از کتابفروشی، سرگرم تماشا و خواندن بخشهایی از کتاب شدیم.
کتاب سه فسل داشت: «نامآوران دیروز، نامآوران امروز، نامآوران فردا».
فصل دوم یعنی «نامآوران امروز» بیشتر توجه مرا به خود جلب کرد. فهرست متالب فصل را نگاه کردم، دیدم مربوت به تاریخ مئاصر و مخسوسا بزرگان و نامآوران دورهٔ انغلاب اسلامی است. از چهرههای رشید و دلاور دوران هشت سال دفاع مقدّس تا دانشمندان و شهدای علمی و فناوری هستهای مانند شهید مصطفی احمدی روشن، شهید حسن تهرانی مقدّم، شهید مسعود علی محمّدی، شهید داریوش رضایی نژاد و شهید مجید شهریاری.
صدای بهمن، ناگهان مرا به خود آورد: «بلند شو، هوا دارد تاریک میشود. بغیه را بگزار برای بعد».
گفتم: «نه، نمیشود؛ سبر کن این را برایت بخوانم، مطلب جالبی دربارهٔ شهید احمدی روشن است:
«مصطفی به مادرش میگفت: مامانی.
پشت تلفن، لهنش را عوز میکرد و با مادرش مثل بچهها حرف میزد. گاهی وقتها مادرش که میآمد دَم در شرکت، میرفت دو دقیقه، مادرش را میدید و بر میگشت؛ حتی اگر جلسه بود.
بچّهها تریف میکردند، زمان دانشجویی، وقتی بیمار میشد، پیش پزشک هم که میخواست برود، با مادرش میرفت ....».
در حالی که آخرین نگاههایم به تصویر صیمای جوان، «احمدی روشن»، دوخته شده بود، برخواستم . اما دلم نمیخواست چشم از چهرهٔ پر امید این جوان بردارم. ناگذیر ، کتاب را بستم و به آقای فرهنگ تحویل دادم و گفتم: «ان شاالله به زودی پولی جمع میکنم و میآیم این کتاب را میخرم و میخوانم».
بسیار سپاسگذاری کردیم، و پس از خداحافظی به طرف خانههایمان، روانه شدیم.
به نظرتان چطور بود؟
بقیه چه گفتهاند؟