آزمون املای زن پارسا

کلماتی را که املای آنها غلط است در متن زیر پیدا کنید و شکل صحیح آنها را بنویسید.

کاربرگ تصحیح متن دارای غلط املایی

رابئة عَدَویّه از زنان آرف ، پرهیذگار و بزرگ قرن دوم هجری است که در اِبادت و نیکوکاری مشهور است. از او سخنان شیرین و آموزنده‌ای به جای مانده است. گوشه‌ای از زندگی او را از زبان عتّار نیشابوری در « تزکرة الاولیا » می‌خوانیم:

نقل است آن شب که رابعه در وجود آمد، در خانهٔ پدرش چندان جامه نبود که او را در آن بپیچند و چه‌راغ نبود. پدر او را سه دختر بود. رابعه، چهارم بود. از آن، رابعه گویند.

پس ایال با او گفت: «به فلان همسایه رو و چراغی روغن بخواه».

 

پدر رابعه احد کرده بود که از مخلوق هیچ نخواهد. برخواست و به درِ خانهٔ آن همسایه رفت و باز آمد و گفت: «خفته‌اند».

پس دلتنگ بخفت و پیغمبر [را] - علیه الصلاة والسّلام - به خواب دید. گفت: «غمگین مباش که این دختر، سیّده‌ای است که هفتاد هزار [از]  عمّت من در شفائت او خواهند بود».

 

چون رابعه بزرگ شد، پدر و مادرش بمردند و در بسره غحتی اضیم پیدا شد و خواهران متفرّغ شدند  و رابعه به دست ضالمی افتاد. او را به چند درم بفروخت. آن خاجه او را به رنج و مشغّت ، کار می‌فرمود.

روزی، بیفتاد و دستش بشکست. روی بر خاک نهاد و گفت: « الاهی ! قریبم و بی‌مادر و پدر، اسیرم و دست شکسته. مرا از این همه، هیچ غم نیست، علّا رزای تو؛ می‌باید تا بدانم که رازی هستی یا نه؟» 

آوازی شنید که «غم مخور، فردا جاحیت خواهد بود، چنان که مغرّبان آسمان به تو نازند».

 

پس رابعه به خانه رفت و دایم روزه داشتی و همه شب نماز کردی و تا روز بر پای بودی.

شبی خواجه از خواب درآمد. آوازی شنید. نگاه کرد، رابعه را دید در صجده ، که می‌گفت: «الهی! تو می‌دانی که هوای دل من در موافغت فرمان توست و روشنایی چشم من در خدمت درگاه تو. اگر کار به دست من استی، یک ساعت از خدمتت نیاسودمی؛ امّا تو مرا زیر دست مخلوق کرده‌ای؛ به خدمت تو از آن، دیر می‌آیم».

 

شبی دزدی درآمد و چادرش برداشت. خواست تا ببرد، راه ندید. چادر بر جای نهاد. بعد ار آن، راه باز یافت. دگر بار چادر برداشت و راه باز ندید؛ همچنین تا هفت نوبت.

از گوشهٔ سومئه آواز درآمد که: «ای مرد! خود را رنجه مدار که او چند سال است تا به ما دل سپرده است. عبلیس ذهره ندارد که گِردِ او گَردد؛ دزد را کی زَهرۀ آن بوَد که گِرد چادر او گردد؟ تو خود را مرنجان ای ترّار ! که اگر یک دوست خفته است، دوست دیگر بیدار است».

کلمات مشکل درس

تعداد کلمات: 32

  1. چراغ
    چه‌راغ
  2. راضی
    رازی
  3. عطّار
    عتّار
  4. عظیم
    اضیم
  5. الهی
    الاهی
  6. برخاست
    برخواست
  7. عهد
    احد
  8. عارف
    آرف
  9. سجده
    صجده
  10. مشقّت
    مشغّت
  11. رضای
    رزای
  12. رابعة عَدَویّه
    رابئة عَدَویّه
  13. پرهیزگار
    پرهیذگار
  14. عبادت
    اِبادت
  15. تذکرة الاولیا
    تزکرة الاولیا
  16. عیال
    ایال
  17. امّت
    عمّت
  18. شفاعت
    شفائت
  19. بصره
    بسره
  20. قحطی
    غحتی
  21. متفرّق
    متفرّغ
  22. ظالمی
    ضالمی
  23. خواجه
    خاجه
  24. غریبم
    قریبم
  25. الّا
    علّا
  26. جاهیت
    جاحیت
  27. مقرّبان
    مغرّبان
  28. موافقت
    موافغت
  29. صومعه
    سومئه
  30. ابلیس
    عبلیس
  31. زهره
    ذهره
  32. طرّار
    ترّار

متن اصلی درس

رابعة عَدَویّه از زنان عارف، پرهیزگار و بزرگ قرن دوم هجری است که در عبادت و نیکوکاری مشهور است. از او سخنان شیرین و آموزنده‌ای به جای مانده است. گوشه‌ای از زندگی او را از زبان عطّار نیشابوری در «تذکرة الاولیا» می‌خوانیم:

نقل است آن شب که رابعه در وجود آمد، در خانهٔ پدرش چندان جامه نبود که او را در آن بپیچند و چراغ نبود. پدر او را سه دختر بود. رابعه، چهارم بود. از آن، رابعه گویند.

پس عیال با او گفت: «به فلان همسایه رو و چراغی روغن بخواه».

 

پدر رابعه عهد کرده بود که از مخلوق هیچ نخواهد. برخاست و به درِ خانهٔ آن همسایه رفت و باز آمد و گفت: «خفته‌اند».

پس دلتنگ بخفت و پیغمبر [را] - علیه الصلاة والسّلام - به خواب دید. گفت: «غمگین مباش که این دختر، سیّده‌ای است که هفتاد هزار [از] امّت من در شفاعت او خواهند بود».

 

چون رابعه بزرگ شد، پدر و مادرش بمردند و در بصره قحطی عظیم پیدا شد و خواهران متفرّق شدند  و رابعه به دست ظالمی افتاد. او را به چند درم بفروخت. آن خواجه او را به رنج و مشقّت، کار می‌فرمود.

روزی، بیفتاد و دستش بشکست. روی بر خاک نهاد و گفت: «الهی! غریبم و بی‌مادر و پدر، اسیرم و دست شکسته. مرا از این همه، هیچ غم نیست، الّا رضای تو؛ می‌باید تا بدانم که راضی هستی یا نه؟» 

آوازی شنید که «غم مخور، فردا جاهیت خواهد بود، چنان که مقرّبان آسمان به تو نازند».

 

پس رابعه به خانه رفت و دایم روزه داشتی و همه شب نماز کردی و تا روز بر پای بودی.

شبی خواجه از خواب درآمد. آوازی شنید. نگاه کرد، رابعه را دید در سجده، که می‌گفت: «الهی! تو می‌دانی که هوای دل من در موافقت فرمان توست و روشنایی چشم من در خدمت درگاه تو. اگر کار به دست من استی، یک ساعت از خدمتت نیاسودمی؛ امّا تو مرا زیر دست مخلوق کرده‌ای؛ به خدمت تو از آن، دیر می‌آیم».

 

شبی دزدی درآمد و چادرش برداشت. خواست تا ببرد، راه ندید. چادر بر جای نهاد. بعد ار آن، راه باز یافت. دگر بار چادر برداشت و راه باز ندید؛ همچنین تا هفت نوبت.

از گوشهٔ صومعه آواز درآمد که: «ای مرد! خود را رنجه مدار که او چند سال است تا به ما دل سپرده است. ابلیس زهره ندارد که گِردِ او گَردد؛ دزد را کی زَهرۀ آن بوَد که گِرد چادر او گردد؟ تو خود را مرنجان ای طرّار! که اگر یک دوست خفته است، دوست دیگر بیدار است».

بحث و گفتگو

افزودن نظر

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می گذارید، سپاسگزاریم.