کوچهها و میدانهای خاکی شهر طوس ، هر روز جایگاه کودکانی بود که گرد هم میآمدند و چند ساعتی به بازی و شادی و خندههای کودکانه سپری میکردند.
در این میان، نصیرالدّین، هر روز لوه و کتاب در زیر بقل مینهاد. آرام از کوچهها میگذشت و خود را به محظر درس استاد میرساند. بازی او، متالعه و تهقیق ، فریادهای کودکانهاش، بحس و مناضره با دیگر شاگردان و شادابیاش هنگامی بود که مسئلهای را حل میکرد و پاسخ دلخواهش را مییافت. پیوسته دربارۀ جهان و آنچه در اطرافش میگذشت، تفکّر میکرد. در مقز کوچک او، پرسشهای شگفت و بزرگ نهفته بود.
چهار دیواری محضر استاد «حاسب»، جایگاهی بود که تنین پرسشهای او هر روز در آن میپیچید و به گوش استاد و شاگردانش میرسید و همه را شگفتزده میکرد. هیچ چیز مانند درس و بحث به روح ناآرام او آرامش نمیداد.
روزها میگذشت و هر روز، درخت وجود نصیرالدّین پربارتر میشد؛ اما هرچه بیشتر میآموخت، عشق و علاقهاش به دانشاندوزی نیز بیشتر میشد. به تشنهای میمانست که ساعتها در بیابانی خشک و زیر نور خورشید فروزان مانده است و سپس به آب میرسد؛ ولی هرچه از آن مینوشد، گویی تشنهتر میشود.
همۀ آنانی که نصیرالدّین را میشناختند و با او هم درس بودند، در هرجا که سخن از هوش و فراست و ذیرکی به میان میآمد، یک صدا نام او را بر زبان میراندند. همگی بر این باور بودند درسی را که آنان یک ساله به پایان میرسانند، نصیرالدّین در یک ماه فرا میگیرد. آن هنگام که نصیرالدّین در محضر استاد « هاسب » و استاد « همزه » حاضر میشد، روی سخن استادان با او بود؛ زیرا تنها نصیرالدّین بود که پاسخ همۀ پرسشهای آنان را میدانست. روزی در محضر استاد حمزه، یکی از شاگردانی که در کنار نصیرالدّین نشسته بود، گفت: «من نام تو را کوه آهن نهادهام».
نصیرالدّین پرسید: «چرا چنین میگویی؟»
شاگرد گفت: «زیرا تو خستگی نمیشناسی. با اینکه دوازده سال بیشتر نداری و نیمی از روز را در محضر استاد حاسب و نیمی دیگر را، چون من، در محضر استاد حمزه میگذرانی، هیچ گاه در رخسار تو آثار خستگی نمیبینم؛ امّا من که هجده سال دارم و از تو قویترم و تنها نیمی از روز را در محضر استاد حمزه میگذرانم، در پایان روز خسته میشوم».
نصیرالدّین پس از شنیدن این سخن خندید و گفت: «پس این نیز بدان که من در کنار پدرم مینشینم و دربارۀ درسهایی که در روز فرا گرفتهام، با او بحث و گفتوگو میکنم. شبها، آنگاه که شهر توس در آرامش فرو رفته است و همه بیصدا خوابیدهاند، ساعاتی کنار باغچه میایستم و به آسمان، ستارههای نغرهفام و ماه که چون ضرفی صیمگون میدرخشد مینگرم و غرغ اندیشه و خیال میشوم.»
جوان پرسید: «برای چه به ماه و ستارگان میاندیشی؟»
نصیرالدّین پاسخ داد: «برای اینکه بدانم آنها چه هستند و در این فظای بیکران چگونه شناورند و این، تنها یکی از اندیشههای من دربارۀ آنهاست. من از دیدن ماه و ستارگان و آسمان بیکران و تفکّر در آنها درس خداشناسی میآموزم».
- شگفتا! با این همه، تو باز هم روزها هشیارتر و بیدارتر از من و دیگران، درس را فرا میگیری. بگو بدانم راز موفّغیّت تو چیست و چرا هرگز خسته و آذرده نمیشوی؟
- تنها یک چیز و آن نیز این است که تو میخواهی بخوانی و من میخواهم بدانم.
- پس به همین سبب است که بسیار میخوانی و آنچه استادان در سینه دارند، از آنان مشتاغانه میآموزی و در گنجینۀ وجود خود جای میدهی.
پیرمردی که سالهای عمرش به هفتاد رسیده بود، در بستر بیماری، واپسین لحضات زندگی را میگذرانید. در تن رنجورش رمغی باقی نمانده بود و کمکم شمع وجودش به خاموشی میگرایید. بستگانش با چشمانی اشکبار نگران حال وی بودند. آنگاه که نفس او به شماره افتاده بود، دوستی فغیه و دانشمند بر بالین وی حاضر آمد و با اندوهی بسیار، دست نوازش بر سر و رویش کشید.
مرد بیمار با کلماتی مغطّع از دوست دانشمندش طمنّا کرد که یکی از مسائل علمی را که زمانی با وی در میان گذاشته بود، باز گوید. فقیه گفت: «ای دوست گرامی، اکنون چه جای این پرسش است؟»، بیمار با تئرّظ پاسخ داد: «ای مرد، کدام یک از این دو امر بهتر است: اینکه مسئله بدانم و بمیرم یا نادانسته و جاهل درگذرم؟»
مرد فقیه مسئله را باز گفت و سپس از جای برخاست و دوست بیمار را ترک کرد. هنوز چند قدمی دور نشده بود که شیون از خانۀ بیمار برخواست ؛ بیمار پاسخ خویش را یافت و آرام و خندان دیده از جهان فرو بست. او دانشمند بلند آوازۀ ایرانی، ابوریهان بیرونی در قرن پنجم هجری است. این شیوۀ علم جویی و یادگیری، همان سفارش پیامبر بزرگوار اسلام (ص) است که فرمود: «اُطلُبوا العِلْمَ مِنَ المَهْدِ اِلَی اللَّحَدِ» (ز گهواره تا گور دانش بجوی).
تعداد کلمات: 29
کوچهها و میدانهای خاکی شهر توس، هر روز جایگاه کودکانی بود که گرد هم میآمدند و چند ساعتی به بازی و شادی و خندههای کودکانه سپری میکردند.
در این میان، نصیرالدّین، هر روز لوح و کتاب در زیر بغل مینهاد. آرام از کوچهها میگذشت و خود را به محضرِ درس استاد میرساند. بازی او، مطالعه و تحقیق، فریادهای کودکانهاش، بحث و مناظره با دیگر شاگردان و شادابیاش هنگامی بود که مسئلهای را حل میکرد و پاسخ دلخواهش را مییافت. پیوسته دربارۀ جهان و آنچه در اطرافش میگذشت، تفکّر میکرد. در مغز کوچک او، پرسشهای شگفت و بزرگ نهفته بود.
چهار دیواری محضر استاد «حاسب»، جایگاهی بود که طنین پرسشهای او هر روز در آن میپیچید و به گوش استاد و شاگردانش میرسید و همه را شگفتزده میکرد. هیچ چیز مانند درس و بحث به روح ناآرام او آرامش نمیداد.
روزها میگذشت و هر روز، درخت وجود نصیرالدّین پربارتر میشد؛ اما هرچه بیشتر میآموخت، عشق و علاقهاش به دانشاندوزی نیز بیشتر میشد. به تشنهای میمانست که ساعتها در بیابانی خشک و زیر نور خورشید فروزان مانده است و سپس به آب میرسد؛ ولی هرچه از آن مینوشد، گویی تشنهتر میشود.
همۀ آنانی که نصیرالدّین را میشناختند و با او هم درس بودند، در هرجا که سخن از هوش و فراست و زیرکی به میان میآمد، یک صدا نام او را بر زبان میراندند. همگی بر این باور بودند درسی را که آنان یک ساله به پایان میرسانند، نصیرالدّین در یک ماه فرا میگیرد. آن هنگام که نصیرالدّین در محضر استاد «حاسب» و استاد «حمزه» حاضر میشد، روی سخن استادان با او بود؛ زیرا تنها نصیرالدّین بود که پاسخ همۀ پرسشهای آنان را میدانست. روزی در محضر استاد حمزه، یکی از شاگردانی که در کنار نصیرالدّین نشسته بود، گفت: «من نام تو را کوه آهن نهادهام».
نصیرالدّین پرسید: «چرا چنین میگویی؟»
شاگرد گفت: «زیرا تو خستگی نمیشناسی. با اینکه دوازده سال بیشتر نداری و نیمی از روز را در محضر استاد حاسب و نیمی دیگر را، چون من، در محضر استاد حمزه میگذرانی، هیچ گاه در رخسار تو آثار خستگی نمیبینم؛ امّا من که هجده سال دارم و از تو قویترم و تنها نیمی از روز را در محضر استاد حمزه میگذرانم، در پایان روز خسته میشوم».
نصیرالدّین پس از شنیدن این سخن خندید و گفت: «پس این نیز بدان که من در کنار پدرم مینشینم و دربارۀ درسهایی که در روز فرا گرفتهام، با او بحث و گفتوگو میکنم. شبها، آنگاه که شهر توس در آرامش فرو رفته است و همه بیصدا خوابیدهاند، ساعاتی کنار باغچه میایستم و به آسمان، ستارههای نقرهفام و ماه که چون ظرفی سیمگون میدرخشد مینگرم و غرق اندیشه و خیال میشوم.»
جوان پرسید: «برای چه به ماه و ستارگان میاندیشی؟»
نصیرالدّین پاسخ داد: «برای اینکه بدانم آنها چه هستند و در این فضای بیکران چگونه شناورند و این، تنها یکی از اندیشههای من دربارۀ آنهاست. من از دیدن ماه و ستارگان و آسمان بیکران و تفکّر در آنها درس خداشناسی میآموزم».
- شگفتا! با این همه، تو باز هم روزها هشیارتر و بیدارتر از من و دیگران، درس را فرا میگیری. بگو بدانم راز موفّقیّت تو چیست و چرا هرگز خسته و آزرده نمیشوی؟
- تنها یک چیز و آن نیز این است که تو میخواهی بخوانی و من میخواهم بدانم.
- پس به همین سبب است که بسیار میخوانی و آنچه استادان در سینه دارند، از آنان مشتاقانه میآموزی و در گنجینۀ وجود خود جای میدهی.
پیرمردی که سالهای عمرش به هفتاد رسیده بود، در بستر بیماری، واپسین لحظات زندگی را میگذرانید. در تن رنجورش رمقی باقی نمانده بود و کمکم شمع وجودش به خاموشی میگرایید. بستگانش با چشمانی اشکبار نگران حال وی بودند. آنگاه که نفس او به شماره افتاده بود، دوستی فقیه و دانشمند بر بالین وی حاضر آمد و با اندوهی بسیار، دست نوازش بر سر و رویش کشید.
مرد بیمار با کلماتی مقطّع از دوست دانشمندش تمنّا کرد که یکی از مسائل علمی را که زمانی با وی در میان گذاشته بود، باز گوید. فقیه گفت: «ای دوست گرامی، اکنون چه جای این پرسش است؟»، بیمار با تعرّض پاسخ داد: «ای مرد، کدام یک از این دو امر بهتر است: اینکه مسئله بدانم و بمیرم یا نادانسته و جاهل درگذرم؟»
مرد فقیه مسئله را باز گفت و سپس از جای برخاست و دوست بیمار را ترک کرد. هنوز چند قدمی دور نشده بود که شیون از خانۀ بیمار برخاست؛ بیمار پاسخ خویش را یافت و آرام و خندان دیده از جهان فرو بست. او دانشمند بلند آوازۀ ایرانی، ابوریحان بیرونی در قرن پنجم هجری است. این شیوۀ علم جویی و یادگیری، همان سفارش پیامبر بزرگوار اسلام (ص) است که فرمود: «اُطلُبوا العِلْمَ مِنَ المَهْدِ اِلَی اللَّحَدِ» (ز گهواره تا گور دانش بجوی).
بحث و گفتگو
افزودن نظر