آزمون املای آرشی دیگر

کلماتی را که املای آنها غلط است در متن زیر پیدا کنید و شکل صحیح آنها را بنویسید.

کاربرگ تصحیح متن دارای غلط املایی

این درس لحن‌های متنوّئی دارد؛ امّا لهن چیره بر فضای این شعر که به بیان قهرمانی‌های یک نوجوان می ‌پردازد، لحن حِماسی - روایی است. این لحن ترکیبی، کوبنده و استوار است و شعر باید به گونه‌ای خوانده شود که روح دلاوری‌ها و شجائت شخسیت‌های آن به شنونده، انتغال یابد.
بخش‌هایی از این درس را می‌توان با لحن‌های دیگری مانند لحن
توسیفی ، لحن روایی و همچنین لحن گزارشی خواند.
به منظور
تعثیرگزاری بیشتر لحن حماسی و تجصّم بهتر سحنه‌ها ، می‌توان از حرکات دست و حالت‌های چهره نیز بهره گرفت.

جنگ، جنگی نابرابر بود
جنگ، جنگی فوغ باور بود
کیسه‌های خاکی و خونی
خط مرزی را جدا می‌کرد
دشمنِ بد احد بی‌انساف
با هجوم بی‌امان خود
مرزها را جابه‌جا می‌کرد

 

از میان آتش و باروت
می‌وزید از هر طرف، هر جا
تیرهای وهشی و سرکش
موشک و خمپاره و ترکش
آن طرف، نصف جهان با تانک‌های آتشین در راه
این طرف، ایرانیان تنها
این طرف تنها سلاح جنگ، ایمان بود

 

خانه‌های خاک و خون خورده
مهد شیران و دلیران بود
شهر خونین، شهر خرمشهر
در قروب آفتاب خویش
چشم در چشم افغ می‌دوخت
در دهان تانک‌ها می‌سوخت

 

در چنان حالی هراس انگیز
شهر از آن سوی سنگرها
شیر مردان را صدا می‌زد:
«آی! ای مردان نام آور
ای همیشه نامتان پیروز
بی‌گمان امروز
فصلی از تکرار تاریخ است
گر بماند دشمن، از هر سو
خانه‌هامان تنگ خواهد شد
ناممان در دفتر تاریخ
کوچک و کم رنگ خواهد شد.»

 

خون میان سنگر آزادگان جوشید
مثل یک موج خروشان شد
کودکی از دامن این موج بیرون جست
از کمند آرزوها رَست
چشم او در چشم دشمن بود
دست او در دست نارنجک

 

جنگ، جنگی نابرابر بود
جنگ، جنگی فوق باور بود
کودک تنها، به روی خاکریز آمد
صد هزاران چشم، غاب عکس کودک شد
خط دشمن، گیج و سرگردان
چشم‌ها از این و آن پرسان:
«کیست این کودک؟
او چه می‌خواهد از این میدان؟!
سحنه جانبازی است اینجا؟!
یا زمین بازی است اینجا؟!»

 

دشمنان کوردل، اما
در دلش خورشید ایمان را نمی‌دیدند
تیق آتش خیز «دستان» را نمی‌دیدند
در نگاهش خشم و آتش را نمی‌دیدند
بر کمانش تیر «آرش» را نمی‌دیدند
در رگش خونِ «سیاوش» را نمی‌دیدند

 

کودک ما بقض خود را خورد
چشم در چشمان دشمن کرد
با صدایی ساف و روشن گفت:
«آی، ای دشمن!
من حسین کوچک ایران زمین هستم؛
یک تنه با تانک می‌جنگم
مثل کوهی آهنین هستم
من همین هستم».

 

ناگهان تکبیر، پَر وا کرد
در میان آتش و باروت، غوقا کرد
کودکی از جنس نارنجک
در دهان تانک‌ها افتاد

 

لحضه‌ای دیگر
از تمام تانک‌ها، تنها
تَلی از خاکسترِ خاموش
ماند روی دست‌های دشت
آسمان از شق ، دَف می‌زد
شت خرّمشهر، کف می‌زد
شهر، یکباره به هوش آمد
چشم اشک آلوده را وا کرد
بر فراذ گنبدی زیبا
پرچمِ خود را تماشا کرد.

کلمات مشکل درس

تعداد کلمات: 25

  1. صاف
    ساف
  2. غروب
    قروب
  3. لحظه‌ای
    لحضه‌ای
  4. افق
    افغ
  5. صحنه
    سحنه
  6. شوق
    شق
  7. شجاعت
    شجائت
  8. فراز
    فراذ
  9. تیغ
    تیق
  10. انتقال
    انتغال
  11. غوغا
    غوقا
  12. عهد
    احد
  13. لحن
    لهن
  14. شط
    شت
  15. توصیفی
    توسیفی
  16. متنوّعی
    متنوّئی
  17. شخصیت‌های
    شخسیت‌های
  18. تأثیرگذاری
    تعثیرگزاری
  19. تجسّم
    تجصّم
  20. صحنه‌ها
    سحنه‌ها
  21. فوق
    فوغ
  22. بی‌انصاف
    بی‌انساف
  23. وحشی
    وهشی
  24. قاب
    غاب
  25. بغض
    بقض

متن اصلی درس

این درس لحن‌های متنوّعی دارد؛ امّا لحنِ چیره بر فضای این شعر که به بیان قهرمانی‌های یک نوجوان می ‌پردازد، لحن حِماسی - روایی است. این لحن ترکیبی، کوبنده و استوار است و شعر باید به گونه‌ای خوانده شود که روح دلاوری‌ها و شجاعت شخصیت‌های آن به شنونده، انتقال یابد.
بخش‌هایی از این درس را می‌توان با لحن‌های دیگری مانند لحن
توصیفی، لحن روایی و همچنین لحن گزارشی خواند.
به منظور
تأثیرگذاری بیشتر لحن حماسی و تجسّم بهتر صحنه‌ها، می‌توان از حرکات دست و حالت‌های چهره نیز بهره گرفت.

جنگ، جنگی نابرابر بود
جنگ، جنگی فوق باور بود
کیسه‌های خاکی و خونی
خط مرزی را جدا می‌کرد
دشمنِ بد عهدِ بی‌انصاف
با هجوم بی‌امان خود
مرزها را جابه‌جا می‌کرد

 

از میان آتش و باروت
می‌وزید از هر طرف، هر جا
تیرهای وحشی و سرکش
موشک و خمپاره و ترکش
آن طرف، نصف جهان با تانک‌های آتشین در راه
این طرف، ایرانیان تنها
این طرف تنها سلاح جنگ، ایمان بود

 

خانه‌های خاک و خون خورده
مهد شیران و دلیران بود
شهر خونین، شهر خرمشهر
در غروب آفتاب خویش
چشم در چشم افق می‌دوخت
در دهان تانک‌ها می‌سوخت

 

در چنان حالی هراس انگیز
شهر از آن سوی سنگرها
شیر مردان را صدا می‌زد:
«آی! ای مردان نام آور
ای همیشه نامتان پیروز
بی‌گمان امروز
فصلی از تکرار تاریخ است
گر بماند دشمن، از هر سو
خانه‌هامان تنگ خواهد شد
ناممان در دفتر تاریخ
کوچک و کم رنگ خواهد شد.»

 

خون میان سنگر آزادگان جوشید
مثل یک موج خروشان شد
کودکی از دامن این موج بیرون جست
از کمند آرزوها رَست
چشم او در چشم دشمن بود
دست او در دست نارنجک

 

جنگ، جنگی نابرابر بود
جنگ، جنگی فوق باور بود
کودک تنها، به روی خاکریز آمد
صد هزاران چشم، قاب عکس کودک شد
خط دشمن، گیج و سرگردان
چشم‌ها از این و آن پرسان:
«کیست این کودک؟
او چه می‌خواهد از این میدان؟!
صحنهٔ جانبازی است اینجا؟!
یا زمین بازی است اینجا؟!»

 

دشمنان کوردل، اما
در دلش خورشید ایمان را نمی‌دیدند
تیغ آتش خیز «دستان» را نمی‌دیدند
در نگاهش خشم و آتش را نمی‌دیدند
بر کمانش تیر «آرش» را نمی‌دیدند
در رگش خونِ «سیاوش» را نمی‌دیدند

 

کودک ما بغض خود را خورد
چشم در چشمان دشمن کرد
با صدایی صاف و روشن گفت:
«آی، ای دشمن!
من حسین کوچک ایران زمین هستم؛
یک تنه با تانک می‌جنگم
مثل کوهی آهنین هستم
من همین هستم».

 

ناگهان تکبیر، پَر وا کرد
در میان آتش و باروت، غوغا کرد
کودکی از جنس نارنجک
در دهان تانک‌ها افتاد

 

لحظه‌ای دیگر
از تمام تانک‌ها، تنها
تَلی از خاکسترِ خاموش
ماند روی دست‌های دشت
آسمان از شوق، دَف می‌زد
شطّ خرّمشهر، کف می‌زد
شهر، یکباره به هوش آمد
چشم اشک آلوده را وا کرد
بر فراز گنبدی زیبا
پرچمِ خود را تماشا کرد.

بحث و گفتگو

افزودن نظر

از اینکه دیدگاه خود را به اشتراک می گذارید، سپاسگزاریم.