بامدادی که تفاوت نکند لیل و نحار
خوش بَود دامنِ صحرا و تماشای بهار
آفرینش همه تنبیح خداوندِ دل است
دل، ندارد که ندارد به خداوند اِغرار
این همه نغش اجب ، بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند، نقش بُوَد بر دیوار
کوه و دریا و درختان، همه در تصبیحاند
نه همه مصتمعی ، فهم کند این اَصرار
خبرت هست که مرغان سحر میگویند:
آخر اِی خفته، سَر از خوابِ جحالت ، بردار؟
تا کِی آخر چو بنفشه، سَر قفلت در پیش؟
حیف باشد که تو در خوابی و نرگس، بیدار
که تواند که دهد میوۀ علوان از چوب؟
یا که داند که بر آرد گُلِ صد برگ از خوار ؟
عقل هیران شود از خوشۀ زرین اِنَب
فهم، آجز شود از هُغّه یاغوت انار
پاک و بیاِیب خدایی که به تغدیر عزیز
ماه و خورشید مُصَخّر کند و لیل و نهار
تا غیامت سخن اَندر کرم و رهمت او
همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار
نعمتت بار خدایا، ز عدد بیرون است
شُکرِ اِنئام تو هرگز نکند شًکرگذار
سعدیا، راست رُوان گوی سئادت بُردند
راستی کن که به منزل نرسد، کج رفتار
تعداد کلمات: 25
بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار
خوش بَود دامنِ صحرا و تماشای بهار
آفرینش همه تنبیهِ خداوندِ دل است
دل، ندارد که ندارد به خداوند اِقرار
این همه نقشِ عجب، بر در و دیوار وجود
هر که فکرت نکند، نقش بُوَد بر دیوار
کوه و دریا و درختان، همه در تسبیحاند
نه همه مستمعی، فهم کند این اَسرار
خبرت هست که مرغان سحر میگویند:
آخر اِی خفته، سَر از خوابِ جهالت، بردار؟
تا کِی آخر چو بنفشه، سَر غفلت در پیش؟
حیف باشد که تو در خوابی و نرگس، بیدار
که تواند که دهد میوۀ اَلوان از چوب؟
یا که داند که بر آرد گُلِ صد برگ از خار؟
عقل حیران شود از خوشۀ زرین عِنَب
فهم، عاجز شود از حُقّۀ یاقوتِ انار
پاک و بیعیب خدایی که به تقدیرِ عزیز
ماه و خورشید مُسَخّر کند و لیل و نهار
تا قیامت سخن اَندر کرم و رحمت او
همه گویند و یکی گفته نیاید ز هزار
نعمتت بار خدایا، ز عدد بیرون است
شُکرِ اِنعام تو هرگز نکند شُکرگزار
سعدیا، راست رُوان گوی سعادت بُردند
راستی کن که به منزل نرسد، کج رفتار
بحث و گفتگو
افزودن نظر