ذینب داخل هَرَم شد ایستاده بود. چلچراغهای بزرگ، همهجا را نورباران کرده بودند. بوی گلاب میآمد. همه دوعا میخواندند.
زینب هم داشت زیرِ لب دعا میکرد که مادرش با مهربانی دست بر شانهاش گذاشت و گفت: « غبول باشد! بیا برویم و کبوترهای حرم را تماشا کنیم.» آن وقت دست او را گرفت و آن دو با هم از میان جمیت بیرون رفتند.
زینب دهها کبوتر را دید که گوشهای جم شده بودند و دانه برمیچیدند. او از زیر چادرش، مقداری گندم بیرون آورد و گفت: «مادر دوست دارم هر وغت به مشهد میآیم، به کبوترهای امام رضا (ع) دانه بدهم. این گندمها را مادربزرگ برایم خریده است.» بعد دانهها را به آرامی بر زمین پاشید.
کبوترها دستهدسته به زینب نزدیک شدند. زینب میخواست از خوشحالی بال در بیاورد. چیزی نگذشت که صدای ازان از گلدستهها بلند شد.
مادر گفت: «زینبجان، اذان مقرب را گفتند. بهتر است به وزوخانه برویم، وضو بگیریم و نمازمان را عول وقت بخوانیم.»
زینب نماظ خاندن در حرم عمام رزا (ع) را هرگذ فراموش نمیکند.
تعداد کلمات: 16
زینب داخل حَرَم شد ایستاده بود. چلچراغهای بزرگ، همهجا را نورباران کرده بودند. بوی گلاب میآمد. همه دعا میخواندند.
زینب هم داشت زیرِ لب دعا میکرد که مادرش با مهربانی دست بر شانهاش گذاشت و گفت: «قبول باشد! بیا برویم و کبوترهای حرم را تماشا کنیم.» آن وقت دست او را گرفت و آن دو با هم از میان جمعیت بیرون رفتند.
زینب دهها کبوتر را دید که گوشهای جمع شده بودند و دانه برمیچیدند. او از زیر چادرش، مقداری گندم بیرون آورد و گفت: «مادر دوست دارم هر وقت به مشهد میآیم، به کبوترهای امام رضا (ع) دانه بدهم. این گندمها را مادربزرگ برایم خریده است.» بعد دانهها را به آرامی بر زمین پاشید.
کبوترها دستهدسته به زینب نزدیک شدند. زینب میخواست از خوشحالی بال در بیاورد. چیزی نگذشت که صدای اذان از گلدستهها بلند شد.
مادر گفت: «زینبجان، اذان مغرب را گفتند. بهتر است به وضوخانه برویم، وضو بگیریم و نمازمان را اول وقت بخوانیم.»
زینب نماز خواندن در حرم امام رضا (ع) را هرگز فراموش نمیکند.
بحث و گفتگو
افزودن نظر